بارمانلغتنامه دهخدابارمان . (اِ) کلمه ٔ فارسی بمعنی شخص محترم و لایق دارای روح بزرگ . (یوستی از فرهنگ شاهنامه ٔ شفق ).
بارمانلغتنامه دهخدابارمان . (اِخ ) نام یکی از پهلوانان توران است . (برهان ) (رشیدی ) (فرهنگ سروری ) (جهانگیری ) (فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء). نام پهلوانی بوده تورانی و معروف است .
بارمانفرهنگ نامها(تلفظ: bārmān) به معنی شخص محترم و لایقِ دارای روح بزرگ ؛ (در اعلام) از سرداران تورانی در دوران نوذر؛ نام دلاوری تورانی که با دوازده هزار سپاه و با هدیههای فرا
بارماند بدنbody burdenواژههای مصوب فرهنگستانمقدار مادة شیمیایی آلایندة ذخیرهشده در بدن در زمان معین
رهاملغتنامه دهخدارهام . [ رُهَْ ها ] (اِخ ) پسر گودرز که در جنگ دوازده رخ بارمان را کشت . (برهان ) (فرهنگ جهانگیری ). نام پسر گودرز و بعد از کیخسرو به ملازمت لهراسب ، شاهنشاه ای
رهامفرهنگ نامها(تلفظ: rohām, rohhām) (در اعلام) نام پسر گودرز که در جنگ دوازده رخ ' بارمان ' را کشت ؛ (در عربی) پرندهای که شکار نکند ؛ عدد بسیار .
قبادلغتنامه دهخداقباد. [ ق ُ ] (اِخ ) پسر کاوه و برادر قارن . یکی از سرداران لشکر ایران در زمان سلطنت نوذر فرزند منوچهر است که در جنگ با افراسیاب به زخم تیغ بارمان نام یکی از په
امان دادنلغتنامه دهخداامان دادن . [ اَ دَ ](مص مرکب ) مهلت دادن . فرصت و وقت دادن : برآویخت قارن ابا بارمان سوی چاره جستن ندادش امان . فردوسی .اگر نه از قبل شرم آن نگارستی ز بوسه نده
سپهرملغتنامه دهخداسپهرم . [ س ِ پ ِ رَ ] (اِخ ) نام یکی از پهلوانان توران است از خویشان افراسیاب که در جنگ دوازده رخ بر دست هجیربن گودرزکشته شد. (برهان ) (شرفنامه ) (آنندراج ) :