بارزندلغتنامه دهخدابارزند. [ زَ ] (اِخ ) صورتی است از برزند در نزهةالقلوب چ 1331 هَ . ق . لیدن ص 181 و 182. رجوع به برزند شود.
مُّمْطِرُنَافرهنگ واژگان قرآنبارنده بر ما (معناي قالوا هذا عارض ممطرنا اين است که وقتي آن ابر را ميبيند به يکديگر بشارت ميدهند که اين ابري است که بر ما خواهد باريد )
باربَنگویش بختیاریباربند، طناب مخصوص بستن بار گندم وجو و مانند آن (اجزاى باربند شامل دوقطعه طناب بهنام زیر سار و سر سار و دوحلقه چوبى بهنام چَمَّره است)