بارجوقلغتنامه دهخدابارجوق . (اِخ ) ایدی قوت ، امیر ایغور: اتراک ایغور امیر خود را ایدی قوت خوانند و معنی آن خداوند دولت باشد و در آن وقت ایدی قوت بارجوق بود. (جهانگشای جوینی چ 132
بارجوقلغتنامه دهخدابارجوق . (اِخ ) دهی است از دهستان چهاراویماق بخش قره آغاج شهرستان مراغه . در 6هزاروپانصدگزی جنوب خاوری قره آغاج و 31هزارگزی جنوب شوسه ٔ مراغه بمیانه در کوهستان
بارجولغتنامه دهخدابارجو. (نف مرکب ) بارجوی . آنکه بار جوید. کسی که رخصت شرفیابی خواهد. رجوع به بارجوی شود.
بارجویلغتنامه دهخدابارجوی . (نف مرکب ) بارجو. جوینده ٔ بار. خواهان شرفیابی بحضور شاه یا امیری . رجوع به بارجو شود.
باروقلغتنامه دهخداباروق . (اِخ ) دهی است از دهستان آلان برآغوش بخش آلان برآغوش شهرستان سراب که در 12 هزارگزی شمال باختری مهربان و 23 هزاروپانصدگزی شوسه ٔ تبریز بسراب در جلگه واقع
باروقلغتنامه دهخداباروق . (اِخ ) دهی است از دهستان چهار اویماق بخش قره آغاج شهرستان ارومیه که در 37 هزارگزی شمال خاوری قره آغاج و 24 هزارگزی جنوب شوسه ٔ مراغه بمیانه در کوهستان و
باروقلغتنامه دهخداباروق . (اِخ ) دهی است از دهستان دیجویجین بخش مرکزی شهرستان اردبیل که در 10 هزارگزی باختری اردبیل و 6 هزارگزی شوسه ٔ مشکین به اردبیل در منطقه ٔ کوهستانی واقع اس
شاوکملغتنامه دهخداشاوکم . [ ] (اِخ ) نام شحنه ٔ قراختای در ایغور باشد : در آن بهار که قراختای بر بلاد ماوراءالنهر و ترکستان غالب شد او [ بارجوق ] نیز در ربقه ٔ طاعت و قبول اداء م
بارجولغتنامه دهخدابارجو. (نف مرکب ) بارجوی . آنکه بار جوید. کسی که رخصت شرفیابی خواهد. رجوع به بارجوی شود.
بارجویلغتنامه دهخدابارجوی . (نف مرکب ) بارجو. جوینده ٔ بار. خواهان شرفیابی بحضور شاه یا امیری . رجوع به بارجو شود.
باروقلغتنامه دهخداباروق . (اِخ ) دهی است از دهستان آلان برآغوش بخش آلان برآغوش شهرستان سراب که در 12 هزارگزی شمال باختری مهربان و 23 هزاروپانصدگزی شوسه ٔ تبریز بسراب در جلگه واقع
باروقلغتنامه دهخداباروق . (اِخ ) دهی است از دهستان چهار اویماق بخش قره آغاج شهرستان ارومیه که در 37 هزارگزی شمال خاوری قره آغاج و 24 هزارگزی جنوب شوسه ٔ مراغه بمیانه در کوهستان و