بادبهدستفرهنگ مترادف و متضاد۱. اسرافکننده، خراج، باددست، متلف، مسرف، ولخرج ≠ مقتصد ۲. آسوپاس، تهیدست، مفلس، هیچکاره ≠ ثروتمند، غنی ۳. بدبخت، بدشانس، بیطالع، مفلوک ≠ خوششانس
بادبه دستفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. بیکاره.۲. تهیدست و مفلس.۳. محروم؛ بیحاصل: ◻︎ تکیه بر چار چیز مینکنی / که شوی زاین امید بادبهدست (ابنیمین: مجمعالفرس: بادبهدست).۴. بدبخت؛ بادبهمشت.
باد به پِت آویدنگویش بختیاری1. باد به بینى شدن (در اوائل بهار حیوانات جوانى مانند کره اسب، کره خر و گوساله وقتى از طویله بیرون مىآیند شادىکنان پوزه خود رارو به بالا مىگیرند و به اطراف مىدو
پیش یابیواژهنامه آزادپیش یابی (diagnostic) به معنی تعیین مقدار یک متغیر جوی از روی متغیر یا متغیرهای جوی دیگر جوی است مانند این که تاوایی را از روی بردار باد به دست آورید. در این صو
دستلغتنامه دهخدادست . [ دَ] (اِ) از اعضای بدن . دوقسمت جدا از بدن که در دو طرف تن واقع و از شانه به پائین فروآویخته است و از چند قسمت مرکب است : بازو و ساعد و کف دست و انگشتان
مشتلغتنامه دهخدامشت . [ م ُ ] (اِ) معروف است که گره کردن پنجه ٔ دست باشد. (برهان ). آن جزء از دست که مابین ساعد و انگشتان واقع شده باشد. (ناظم الاطباء). گره کردن پنجه ، مأخوذ
عنانلغتنامه دهخداعنان . [ ع ِ ] (ع اِ) دوال لگام که بدان اسب و ستور را بازدارند. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). دوال لگام که سوار به دست گیرد، و اطلاق آن بجای مهار، نیز صحیح
نگینلغتنامه دهخدانگین . [ ن ِ ] (اِ) گوهر و سنگ قیمتی که به روی انگشتری نصب کنند. (ناظم الاطباء). فص ّ. نگینه . (یادداشت مؤلف ). فیروزه و لعل و یاقوت و الماس یا دیگر سنگهای قیم