بادغردلغتنامه دهخدابادغرد. [ غ َ ] (اِ مرکب ) بادگیر باشد. (برهان ) : بسا جای کاشانه ٔ بادغردبدو اندرون شادی و نوش خورد. ابوشکور (از لغت فرس اسدی ). بادگیر خانه ای که از همه طرف ب
بادردلغتنامه دهخدابادرد. [ دَ ] (ص مرکب ) موجع. وَجِع. دارای درد. || مردم با رحم و مروت . (ناظم الاطباء). رجوع به با شود.
بادردولغتنامه دهخدابادردو. [ رُ دُ ] (کذا) (اِ) چوبی که در زیر درخت شاخ میوه دار گذارند تا از گرانی بار نشکند. (فرهنگ رشیدی ).
بادسردلغتنامه دهخدابادسرد. [ دِ س َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) باد خنک . بادی که با سرما همراه باشد. مقابل باد گرم و سوزان . ریح خازِم ؛ باد سرد. ریح خارِم ؛ باد سرد. هوف [ هََ / ه
بادغدلغتنامه دهخدابادغد. [ غ َ ] (اِ مرکب ) جائی را گویند که از همه طرف باد بدانجا آید. (برهان ). جائی است که از همه طرف باد بدانجا رسد. (لغت فرس اسدی ). جائی که درو باد گذرد و م
بادغد شدنلغتنامه دهخدابادغدشدن . [ غ َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) بادزده شدن . فاسد شدن . تباه شدن . روغن و مانند آن تند و تیز شدن ، بعلت مجاورت هوا. باد کشیدن . رجوع به باد کشیدن شود.
بجکملغتنامه دهخدابجکم . [ ب َ ک َ ] (اِ) خانه ٔ تابستانی .(فرهنگ اسدی ). بادغرد. || نشیمن سنگی در ایوان خانه ها جهت نشستن و قسمت تحتانی خانه که در زمستان در آن سکنا می کنند. (نا
طنبیلغتنامه دهخداطنبی . [ طَ ن َ / طِ ن َ ] (اِ) طنابی . ایوانی که توی ایوان کلان باشد. (آنندراج ). بادغر. (صحاح الفرس ). بادغرد. (صحاح الفرس ) : به نیم جو نخرم طاق خانقاه و ربا
زیرزمینلغتنامه دهخدازیرزمین . [ زی زَ ] (اِ مرکب ) سرداب و خانه ای که در زیر زمین بنا کنند. (ناظم الاطباء). منزل تابستانی در گرمسیرها که در زیر زمین سازند. اطاقها برای نشستن تابستا
بادغدلغتنامه دهخدابادغد. [ غ َ ] (اِ مرکب ) جائی را گویند که از همه طرف باد بدانجا آید. (برهان ). جائی است که از همه طرف باد بدانجا رسد. (لغت فرس اسدی ). جائی که درو باد گذرد و م
بادغرلغتنامه دهخدابادغر. [ غ َ ] (اِ مرکب ) بمعنی بادغد است که خانه ٔ تابستانی و بادگیر باشد.(برهان ) (ناظم الاطباء). جایی بود که در او باد جهد.خسروی گوید : و هرگه که تیره بگردد