باخذیلغتنامه دهخداباخذی . (اِخ ) باختر. یکی از شانزده مملکت اوستائی است بدینقرار: 1- اَیران وَاِج َ= مملکت آریاها. 2- سوغَدَه = سغد. 3- مورو= مرو. 4- باخذی = باختر. 5- نیسایه ، ب
باخریقلغتنامه دهخداباخریق . [ خ َ ] (اِخ ) نام دهی است و از آنجاست فقیه متورع عبدالرحیم بن عمروبن عثمان باخریقی که بر قتل پسر خود که مرتکب قبایح شده بود فتوی داد.
باخدیدالغتنامه دهخداباخدیدا. [ خ ُ دَ ] (اِخ ) قریه ٔ بزرگیست مثل شهر از توابع نینوا در مشرق موصل و بیشتر مردم آن مسیحی هستند. (معجم البلدان ) (مراصدالاطلاع ).
باخویشلغتنامه دهخداباخویش . [ خوی / خی ] (اِ مرکب ) سر بآب فروبردن و غوطه خوردن باشد. (برهان ). غوطه وری . || تنهائی . (برهان ). و بمعنی تنهائی و بخود مشغول بودن آمده و ضد بی خویش
باخیلغتنامه دهخداباخی . (اِخ ) دهی از دهستان بخش گیلان غرب شهرستان اسلام آباد غرب در 3هزارگزی شمال باختری گیلان ، کنار شوسه ٔ گیلان بقصرشیرین . دشت ، گرمسیر، مالاریائی . دارای 1
اغماضلغتنامه دهخدااغماض . [ اِ ] (ع مص ) حقیر و خوار شمردن کسی را چشم : اغمضت العین فلاناً اغماضا. (منتهی الارب ). حقیر و خوار شمردن چشم فلان را. (ناظم الاطباء). || پیشی گرفتن از
باخریقلغتنامه دهخداباخریق . [ خ َ ] (اِخ ) نام دهی است و از آنجاست فقیه متورع عبدالرحیم بن عمروبن عثمان باخریقی که بر قتل پسر خود که مرتکب قبایح شده بود فتوی داد.
باخدیدالغتنامه دهخداباخدیدا. [ خ ُ دَ ] (اِخ ) قریه ٔ بزرگیست مثل شهر از توابع نینوا در مشرق موصل و بیشتر مردم آن مسیحی هستند. (معجم البلدان ) (مراصدالاطلاع ).
باخویشلغتنامه دهخداباخویش . [ خوی / خی ] (اِ مرکب ) سر بآب فروبردن و غوطه خوردن باشد. (برهان ). غوطه وری . || تنهائی . (برهان ). و بمعنی تنهائی و بخود مشغول بودن آمده و ضد بی خویش
باخیلغتنامه دهخداباخی . (اِخ ) دهی از دهستان بخش گیلان غرب شهرستان اسلام آباد غرب در 3هزارگزی شمال باختری گیلان ، کنار شوسه ٔ گیلان بقصرشیرین . دشت ، گرمسیر، مالاریائی . دارای 1