بابیانلغتنامه دهخدابابیان . (اِخ ) دهی جزء دهستان مشکین خاوری بخش مرکزی شهرستان مشکین شهر در 24هزارگزی جنوب خاوری مشکین شهر و 10هزارگزی شوسه ٔ مشکین شهر به اردبیل . جلگه ، معتدل .
باجبانلغتنامه دهخداباجبان . (ص مرکب ، اِ مرکب )باجگیر. باج گیرنده که عبارت از صاحب باج است . کالرصد الذی علی طریق القافلة؛ بمانند باجبان که بسر راه باشد. (فتوح البلدان ص 411 س 11)
بابیانلغتنامه دهخدابابیان . (اِخ ) دهی جزء دهستان مشکین خاوری بخش مرکزی شهرستان مشکین شهر در 24هزارگزی جنوب خاوری مشکین شهر و 10هزارگزی شوسه ٔ مشکین شهر به اردبیل . جلگه ، معتدل .
باجبانلغتنامه دهخداباجبان . (ص مرکب ، اِ مرکب )باجگیر. باج گیرنده که عبارت از صاحب باج است . کالرصد الذی علی طریق القافلة؛ بمانند باجبان که بسر راه باشد. (فتوح البلدان ص 411 س 11)
باجدانلغتنامه دهخداباجدان . (اِ مرکب ) ظرفی که زر باج در آن گذارند، و آنرا در هندوستان غولک گویند. (آنندراج ).
باجلانلغتنامه دهخداباجلان . [ ج ِ ] (اِخ )(ایل ...) طایفه ای از ایلات کرد ایران که 150 خانوارند و در قورقو و جگرلوی زهاب سکونت دارند و مذهب آنان تسنن است . (جغرافیای سیاسی کیهان ص