باجناقگویش خلخالاَسکِستانی: hamazâmâ دِروی: hamazâmâ شالی: hamazâmâ کَجَلی: hamazâmâ کَرنَقی: hamazamâ کَرینی: hamazâmâ کُلوری: hamazâmâ گیلَوانی: hama zâmâ لِردی: hamazâmâ
باجناقگویش کرمانشاهکلهری: hâwzâwâ/ hâwřɪš گورانی: hâwzâwâ سنجابی: hâmzâwâ کولیایی: hâmzâwâ زنگنهای: hâmzâwâ/ hâmɪš جلالوندی: hâmzâwâ/ hâmɪš زولهای: hâmzâwâ/ hâmɪš کاکاوندی: hâmz
باجناغلغتنامه دهخداباجناغ . [ ج َ ] (ترکی ، اِ) باجناق . شوهر خواهر زن نسبت بشوهر خواهر دیگر. نسبت دو مرد با یکدیگر که هر یک شوهر یکی از دو خواهر باشد. هم پاچه . هم ریش . هم زلف .
باجناغفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهدو مرد که دو خواهر را به زنی گرفته باشند هرکدام نسبت به دیگری باجناغ خوانده میشود؛ همزلف.
باجناغ شدنلغتنامه دهخداباجناغ شدن . [ ج َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) ظأم . مظائمة. هم زلف شدن . در نکاح آوردن دو مرد دو خواهر را.
باسناقلغتنامه دهخداباسناق . (اِ) به زبان خوارزمی به معنی شحنه و محتسب است . (شعوری ج 1 ورق 170) : از شراب عشق تو عالم همه مستانه شدباسناق دهر میگیرد مگر هشیار را. ابوالمعانی (از ش
بجناقلغتنامه دهخدابجناق . [ ب َ ج َ] (ترکی ، اِ) کسی که شوهر خواهر زن دیگری است و غلطمشهور باجناق گویند. (از فرهنگ نظام ). لفظ ترکی است . هرگاه دو خواهر را دو کس بخواهند، هریک از