باب کهنلغتنامه دهخداباب کهن . [ ک َ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان هنزا بخش ساردوئیه ٔ شهرستان جیرفت در 20هزارگزی شمال باختری ساردوئیه ، 8هزارگزی شمال راه مالرو بافت - ساردوئیه .
باب کهنوجلغتنامه دهخداباب کهنوج . [ ک َ ] (اِخ ) دهی از دهستان ده تازیان بخش مشیز شهرستان سیرجان در 90هزارگزی جنوب خاوری مشیز، 3هزارگزی جنوب راه مالرو و چهارطاق شیرنیک . کوهستانی ، س
بابدیکشنری فارسی به انگلیسیchannel, fad, fashionable, form, popular, prevailing, prevalent, sound, standard, strait
بابلغتنامه دهخداباب . (اِخ ) فرقه ٔ سبعیه از باب ، علی بن ابیطالب علیه السلام را خواهند و از ابواب گروه دعوت کنندگان سوی کیش خود را مقصوددارند. || هر یک از وکلای امام دوازدهم د
بابلغتنامه دهخداباب . (اِخ ) نام دهی است از بخارا و آنرا بابة نیز گفته اند. (از معجم البلدان ) (مراصد الاطلاع ). || شهر کوچکی است در طرف وادی بطنان از اعمال حلب . از آنجا تا من
باب کهنوجلغتنامه دهخداباب کهنوج . [ ک َ ] (اِخ ) دهی از دهستان ده تازیان بخش مشیز شهرستان سیرجان در 90هزارگزی جنوب خاوری مشیز، 3هزارگزی جنوب راه مالرو و چهارطاق شیرنیک . کوهستانی ، س
سباسبلغتنامه دهخداسباسب . [ س َ س ِ ] (اِخ ) عیدی است ترسایان را. (مهذب الاسماء). روز عید جاهلیت که یوم السباسب گویند. (آنندراج ). ایام سعانین : یحیون بالریحان یوم السباسب . (ناب
دودگنلغتنامه دهخدادودگن . [ گ ِ ] (ص مرکب ) به رنگ دود. دودی . رنگ وبوی دود گرفته . (یادداشت مؤلف ): ثوب دخن ؛ جامه ٔ دودگن . (مهذب الاسماء) : و دیگر باید که کاغذ اسفید بر کنار
اسفنجلغتنامه دهخدااسفنج .[ اِ ف َ / اِ ف ُ / اَ ف َ ] (معرب ، اِ) (از لاتینی سپُنْژیا ) چیزی است شبیه به نمد کرم خورده و آنرا ابر مرده و ابر کهن گویند، وبعربی رغوةالحجامین و هرشف
باب السهلهلغتنامه دهخداباب السهله . [ بُس ْ س َ ل َ ] (اِخ ) یکی از هفت دروازه ٔ کهندز شهر بخارا، بنا بروایت المقدسی ص 280. (احوال و اشعار رودکی ، نفیسی ج 1 صص 78-79).