بابکیلغتنامه دهخدابابکی . [ ب َ ] (ص نسبی ) منسوب ببابک جدّ مادری اردشیر مؤسس سلسله ٔ ساسانی : هر آنکس که بد بابکی در ستخربآگاهی شاه [اردشیر] کردند فخر. فردوسی .تخت کیان بابک اس
بابکیلغتنامه دهخدابابکی . [ ب َ ] (ص نسبی ) نسبت به بابکیه و ایشان طایفه ای از پیروان بابک بن مردس [ مرداس ]اند و هم اکنون از فرقه ٔ بابکیه جماعتی بجبال بذین زندگی میکنند و تابع
بابکیهلغتنامه دهخدابابکیه . [ ب َ کی ی َ ] (اِخ ) گروهی از فرقه ٔ سبعیه باشند. رجوع به «سبعیه » خرمیه شود. بابکیه یا خرمیه یا خرم دینان یا محمره ، اصلاً نام اصحاب بابک خرمی است که
بابکیهلغتنامه دهخدابابکیه . [ ب َ کی ی َ ] (اِخ ) گروهی از فرقه ٔ سبعیه باشند. رجوع به «سبعیه » خرمیه شود. بابکیه یا خرمیه یا خرم دینان یا محمره ، اصلاً نام اصحاب بابک خرمی است که
بابک نژادلغتنامه دهخدابابک نژاد. [ ب َ ن ِ] (ص مرکب ) منسوب به نژاد بابک . بابکی : که هرکس که هستیم بابک نژادبدیدار چهر تو گشتیم شاد.فردوسی .
محمریلغتنامه دهخدامحمری . [ م ُ ح َم ْ م ِ ری ی ] (ص نسبی ) انتسابی است به طایفه ای از فرقه ٔ بابکیه ٔ خرمیه که در ایام بابک خرم دین سرخ پوش بودند. (از انساب سمعانی ). رجوع به خر
بابکلغتنامه دهخدابابک . [ ب َ ] (اِ مصغر) پرورنده و پدر را گویند.(برهان ) (انجمن آرا). به معنی پدر بود : یکبار طبع آدمیان گیر و مردمان گر آدمست بابت وفرزند بابکی . (فرهنگ اسدی چ
بابکفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. عنوان احترامآمیز و مهربانانۀ فرزند به پدر؛ پدرجان: ◻︎ یکبار طبع آدمیان گیر و مردمان / گر آدم است بابت و فرزند بابکی (اسدی: لغتنامه: بابک).۲. (صفت) پرورشد