باباقریلغتنامه دهخداباباقری . [ ق ُ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) باباقوری . باباغری . باباغوری . قسمی کوری که چشم آماسیده و برنگ چشم گوسفند مرده شود و کمی درشت تر یعنی بزرگ تر از حد عادی
باباغریلغتنامه دهخداباباغری . [ غ ُ ] (ص مرکب ) کور. نابینا. رجوع به باباغوری و باباقری و باباقوری شود.
باباریلغتنامه دهخداباباری . (معرب ، اِ) (معرب لاتینی پیپر، بمعنی فلفل ) بلغت یونانی فلفل سیاه را گویند که در آش و طعام کنند و اگر زن بعد از مجامعت بخود برگیرد هرگز آبستن نگردد. (ب
باباغری شدنلغتنامه دهخداباباغری شدن . [ غ ُ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) کور شدن . نابینا شدن . باباغری شدن چشم ؛ نابینا شدن آن . از دید افتادن آن . رجوع به باباقری شدن شود.
باباقرهلغتنامه دهخداباباقره . [ ق َ رَ ] (اِخ ) دهی از دهستان مرکزی بخش فریمان ، شهرستان مشهد 20هزارگزی شمال فریمان ، کوهستانی سردسیر. سکنه ٔ آن 52 تن شیعه و آب آن از قنات و محصول
باباقلیلغتنامه دهخداباباقلی . [ ق ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان کوهدشت بخش طرهان شهرستان خرم آباد، یکهزارگزی شمال خاوری کوهدشت 3 هزارگزی شمال راه شوسه ٔ فرعی خرم آباد بکوهدشت . جلگه ، م
باباغری شدنلغتنامه دهخداباباغری شدن . [ غ ُ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) کور شدن . نابینا شدن . باباغری شدن چشم ؛ نابینا شدن آن . از دید افتادن آن . رجوع به باباقری شدن شود.
باباریلغتنامه دهخداباباری . (معرب ، اِ) (معرب لاتینی پیپر، بمعنی فلفل ) بلغت یونانی فلفل سیاه را گویند که در آش و طعام کنند و اگر زن بعد از مجامعت بخود برگیرد هرگز آبستن نگردد. (ب
باباقرهلغتنامه دهخداباباقره . [ ق َ رَ ] (اِخ ) دهی از دهستان مرکزی بخش فریمان ، شهرستان مشهد 20هزارگزی شمال فریمان ، کوهستانی سردسیر. سکنه ٔ آن 52 تن شیعه و آب آن از قنات و محصول