ایللغتنامه دهخداایل . [ اَ ی َل ل ] (ع ص ) (از «ی ل ل ») مرد کوتاه و کج دندان . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). کوتاه دندان . (تاج المصادر بیهقی ). || کوتاه : حافر ایل ؛ سم ک
ایللغتنامه دهخداایل . (اِ) هیل را هم میگویند که قاقله ٔ صغار باشد. (برهان ). صورتی و تلفظی از هیل . هل .
عیللغتنامه دهخداعیل . (ع ص ، اِ) ج ِ عائل . (اقرب الموارد). رجوع به عائل شود. || بمعنی «عیلة» است . (از اقرب الموارد). رجوع به عیلة شود.
عیللغتنامه دهخداعیل . [ ع َ ] (ع مص ) نیازمند و درویش گردیدن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ). فقیر و محتاج شدن . (از اقرب الموارد). عَیلة. عُیول . مَعیل . ر
عیللغتنامه دهخداعیل . [ ع َ ی َ ] (ع اِمص ) پیش آوردن حدیث و کلام را بر آن که شنیدن نخواهدو سخن شنیدن از شأن او نیست ، گویی که به کسی که میخواهد دست نیافته است و سخن را بر کسی
عیللغتنامه دهخداعیل . [ ع َی ْ ی ِ ] (ع اِ) زن و فرزند مرد و هرکه در نفقه و مؤونت او باشد. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). اهل بیت مرد که عهده دار آنها باشد و مؤ
عیللغتنامه دهخداعیل . [ ع ُی ْ ی َ ] (ع ص ،اِ) ج ِ عائل . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). عالة. عیل . عیلی ̍. رجوع به عائل و عالة و عیل و عیلی شود.
ایل بیت ایللغتنامه دهخداایل بیت ایل . [ ب َ ] (اِخ ) (بمعنی خدای بیت ایل ) اسم مکانی بود که یعقوب بدانجامذبحی برای خدای حی بنا نمود. (قاموس کتاب مقدس ).
ایل جاری کردنلغتنامه دهخداایل جاری کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) خبر کردن . ابلاغ کردن . اطلاع دادن مردم ده را برای کاری .
ایل جاریلغتنامه دهخداایل جاری . (ص نسبی ) منسوب به ایل جار. رجوع به ایل جار و ایل جاری کردن شود. (یادداشت بخط مؤلف ).
ایل بختیاریلغتنامه دهخداایل بختیاری . [ ل ِ ب َ ] (اِخ ) نام ایلی است از طایفه ٔ بختیاری ، که شامل طایفه ٔ هفت لنگ و طایفه ٔ چهارلنگ است و هر کدام دارای شعب مختلف میباشند. رجوع به جغرا