عیبفرهنگ مترادف و متضاد۱. آهو، صدمه، علت، فساد، منقصت، نقصان، نقص، نقیصه، وصمت ۲. تقصیر، خرده، خطا ۳. بدی، زشتی، شایبه، معرت ۴. رسوایی، عار
عیبدیکشنری فارسی به انگلیسیblame, blemish, blot, defect, demerit, disfigurement, drawback, failing, fault, flaw, impairment, imperfection, malfunction, Mark, shortcoming, spot, stain, sti
عیبلغتنامه دهخداعیب . [ ع َ ] (ع اِ) آهو، مقابل فرهنگ . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). نقیصه . (اقرب الموارد). بدی . نقص . نقصان . (فرهنگ فارسی معین ) : چو
عیبلغتنامه دهخداعیب . [ ع َ ] (ع مص ) عیبناک گردیدن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). عیب دار گشتن کالا. (از اقرب الموارد). || عیبناک گردانیدن . (از منتهی الارب ) (از آنند
ایبادلغتنامه دهخداایباد. (ع مص ) جدا ساختن . مأخوذ از وبد است . (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (آنندراج ).
ایباسلغتنامه دهخداایباس . (ع مص ) به علف خشک رسیدن . || خشک گیاه گردیدن زمین . || خشک گردانیدن چیزی را. || پیاده رفتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ).
ایباشلغتنامه دهخداایباش . (ع مص ) شتافتن . || گیاه رویانیدن زمین . || آمیخته علف گردیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ): اوبشت الارض ؛ اختلط نباته
ایباصلغتنامه دهخداایباص . (ع مص ) درخشیدن زمین به پیدا شدن نبات . || بسیارگیاه گردیدن زمین . || درخشیدن آتش و زبانه زدن آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الا