اژکهنلغتنامه دهخدااژکهن . [ اَ ک َ هََ / اَ ک َ ](ص ) کاهل . بیکار. (صحاح الفرس ) (فرهنگ اسدی نخجوانی ) (اوبهی ) (برهان ) (سروری ). باطل . (اوبهی ) (برهان ). تنبل . مهمل . (برهان
اژکانلغتنامه دهخدااژکان . [ اَ ] (ص ) ازکان . اژگان . مردم کاهل و باطل و مهمل و بیکار. مردم بیکار و جهول و کاهل و باطل . (مؤید الفضلاء). اژگهان . ازگهن . (جهانگیری ). جمند. (جها
اژکنلغتنامه دهخدااژکن . [ اَ ک َ ] (اِ) دری باشد شبکه دارکه از پس آن نگاه توان کرد. (برهان ). شبکه و روزن که از پس آن نگاه توان کرد. (مؤید الفضلاء). غلبکن .
اژکهانلغتنامه دهخدااژکهان . [ اَ ک َ ] (ص ) مردم کاهل وباطل و مهمل و بیکار. اژکان . (برهان ). اژهن . (اوبهی ). اژهان . و این کلمه تصحیف وژکهان است : اشو گفت آنکه می بینی روانش بدی
اژهنلغتنامه دهخدااژهن . [ اَ هََ ] (ص ) مردم بیکار و مهمل و باطل . (اوبهی ) (برهان ). اژهان . (برهان ). اژگهان . (شعوری ). اژکهن . جمند. (جهانگیری ).
اشکهندلغتنامه دهخدااشکهند. [ ] (اِخ ) نام نیای چهارم طهمورث بود. رجوع به فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 10 شود.
اژهانلغتنامه دهخدااژهان . [ اَ ] (ص ) مردم کاهل و باطل و مهمل و بیکار. (برهان ). جمند. (جهانگیری ). اژکهن . اژکهان .
اژهنلغتنامه دهخدااژهن . [ اَ هََ ] (ص ) مردم بیکار و مهمل و باطل . (اوبهی ) (برهان ). اژهان . (برهان ). اژگهان . (شعوری ). اژکهن . جمند. (جهانگیری ).
مهلغتنامه دهخدامه . [ م َه ْ ] (اِ) مخفف ماه . مانک . قمر. (ناظم الاطباء) : به دل ربودن جلدی و شاطری ای مه به بوسه دادن جان پدر بس اژکهنی . شاکر.شکوفه همچو شکاف است و میغ دیبا