اژهلغتنامه دهخدااژه . [ اِ ژِ ] (اِخ ) پسر پاندیُن پادشاه اثینه . برادرزادگان وی ، پالانتیدها (پسران پالاس ) وی را از تاج و تخت برکنار کردند، ولی اژه بیاری فرزند خود تِزِه بر آ
اژهلغتنامه دهخدااژه . [ اَ ژَ / ژِ ] (اِ) آهک . کلس . (برهان ) (جهانگیری ). نوره . (جهانگیری ) (برهان ).
اژهلغتنامه دهخدااژه . [ اِ ژِ ] (اِخ ) (دریای ...) نام قدیم دریای الجزایر . رجوع به ایران باستان ص 516 و 594 و 728 و 941 و 1192 و 2104 شود.
اژهلغتنامه دهخدااژه . [ اُ ژِ ] (اِخ ) یا اژیه ٔ دانمارکی . قهرمان سرودهای حماسی (قرن هشتم میلادی ). او یک شخصیت افسانه ای است که پسر یکی از شاهان دانمارکش میدانند در زمان شارل
اجهلغتنامه دهخدااجه . [ ] (اِخ ) موضعی بر ساحل رود سند، قرب مولتان . رجوع به حبط ج 1 صص 418 - 419 و حبط ج 2 ص 405 شود.
اجهلغتنامه دهخدااجه . [ اَج ْ ج َ ] (ع اِ) اَجَّة. چیزی که حاصلش گرم باشد. || چیز گرم . || سختی گرما. (مهذب الاسماء). سوزش گرما. (منتهی الارب ). || اختلاط. گویند: القوم ُ فی اَ
اژهانلغتنامه دهخدااژهان . [ اَ ] (ص ) مردم کاهل و باطل و مهمل و بیکار. (برهان ). جمند. (جهانگیری ). اژکهن . اژکهان .
اژهراکلغتنامه دهخدااژهراک . [ اَ ژِ هََ ] (اِخ ) نام ضحاک است بزبان پیشینگان . (نسخه ای از لغت فرس اسدی ). و شعوری این بیت دقیقی را شاهد آورده است : ایا شاهی که ملک تو قدیم است نه
اژهنلغتنامه دهخدااژهن . [ اَ هََ ] (ص ) مردم بیکار و مهمل و باطل . (اوبهی ) (برهان ). اژهان . (برهان ). اژگهان . (شعوری ). اژکهن . جمند. (جهانگیری ).