اوهاملغتنامه دهخدااوهام . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ وهم . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (المنجد) (غیاث اللغات ). آنچه در دل گذرد یا گمان و اعتقاد مرجوح . (آنندراج ).- در ا
تهلوسدیکشنری عربی به فارسیگرفتار اوهام وخيالا ت شدن , حالت هذياني پيدا کردن , هذياني شدن , هذيان گفتن , اشتباه کردن
ذات اوهاملغتنامه دهخداذات اوهام . [ ت ُ اَ ] (اِخ ) نام موضعی نزدیک سرندیب که گرشاسب با مهراج آنگاه که بتسخیر سرندیب رفتند یکهفته بدانجا مقام کردند : بیک هفته آنجاش آرام بودکجا نام ا