اوضاعلغتنامه دهخدااوضاع . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ وضع. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). حالها. (آنندراج ). احوال . رجوع به وضع شود.- اوضاع زندگی ؛ اسباب
اوضاعفرهنگ انتشارات معین(اَ یا اُ) [ ع . ] (اِ.) جِ وضع . 1 - هیئت ها، شکل ها. 2 - احوال . ؛~ کسی را بی ریخت کردن آرامش کسی را به هم زدن ، وضع کسی را به هم ریختن . ؛~ و احوال چگون
اوزاعلغتنامه دهخدااوزاع . [ اَ ] (اِخ ) قریه ای است بدمشق و نسبت بدان اوزاعی است . (منتهی الارب ) (انساب سمعانی ).