اوجالغتنامه دهخدااوجا. (اِ) نارون . (یادداشت مرحوم دهخدا). گونه ای از نارون که در اراضی جنگلی کم ارتفاع شمال ایران فراوان است و آنرا سیاه درخت نیز نامند. خوش سایه . پشه غال . پش
اوجافرهنگ انتشارات معین(اِ.) = اوجه : نام چند گونه درخت از تیرة نارونان که در قسمت های کم ارتفاع جنگل های شمالی ایران می رویند؛ وجه ، لی وله ، لو نیز گویند.
اوجافرهنگ فارسی عمید / قربانزادهدرختی جنگلی از نوع نارون، با پوست سخت و شکافدار و برگهای بیضوی نوکتیز؛ لو؛ لی؛ قرهآغاج؛ قرهغاج؛ گل پردار؛ مَلَج.
غیللغتنامه دهخداغیل . [ غ َ ] (اِخ ) جایی است قریب یلملم . (منتهی الارب ). جایگاهی است در صدر یلملم . ذؤیب بن بیئةبن لام گوید : لعمری لقد ابکت قریم و اوجعوابجزعة بطن الغیل من
تمغصلغتنامه دهخداتمغص . [ ت َ م َغ ْ غ ُ ] (ع مص ) بدرد آمدن شکم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). یقال : تمغص بطنی ؛ اوجعنی . (اقرب الموارد).
شارطلغتنامه دهخداشارط. [ رِ ] (ع ص ) نعت از شرط. لازم گیرنده ٔ چیزی در بیع و مانند آن . (از منتهی الارب و اقرب الموارد). شرط کننده . || حجام . نشتر زننده . (از منتهی الارب ) (اق
خدیجهلغتنامه دهخداخدیجه . [ خ َ ج َ ] (اِخ ) بنت مأمون عباسی از فصحای شاعران بود. وقتی جاریه ای مغنیه مسماة به شاریة ابیات ذیل که از نتایج افکار مشارالیهاست در مجلس متوکل عباسی
صادرلغتنامه دهخداصادر. [ دِ ] (اِخ ) ابن کامل بن بدر عیسی . وی شاعری است نیکوسخن و از شعر وی قصیده ای است که در آن برادر خود بدر را که با ابوهیذام کشته شده یاد کند:لئن قتلت قحطا