اواکلغتنامه دهخدااواک . [ اَ ] (حرف ) در پهلوی به معنی باست و آن با اَوِک فرانسه از یک ریشه است . (یادداشت مرحوم دهخدا).
آواکسفرهنگ انتشارات معین[ انگ . A.W.A.C.S ] ( اِ.)1 - دستگاهی مراقبت کننده جهت ردگیری هواپیماهای دشمن که در هواپیمای خودی نصب می کنند. 2 - ( عا.) خبرچین .
پچنیلغتنامه دهخداپچنی . [ پ ِ ] (اِخ ) از مستملکات آواک پسر ایونی . واقع در نواحی آنسوی اَرَس که جلال الدین خوارزمشاه گرجیان و متحدین آنان را در آنجا منهزم ساخت و از آنجا بقصد ت
بانگ داشتنلغتنامه دهخدابانگ داشتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) آواکردن . فریاد داشتن . فریاد کردن . صباح . حیاط. جلب . (منتهی الارب ) : چو دوزخ که سیرش کنند از وعیددگر بانگ دارد که هل من مزید
بانگ آوردنلغتنامه دهخدابانگ آوردن . [ وَ دَ ] (مص مرکب ) آواکردن . فریاد کردن .- بانگ آوردن از... ؛ آوا برآوردن از : چنان بانگ آرم از بوسش چنان چون بشکنی پسته منم خو کرده با بوسش چنان