اجازه داشتنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: ارادۀ اجتماعی - خاص تن، توانستن، جایز بودن، مجاز بودن، مجوز داشتن، اذن داشتن، امتیاز گرفتن، اجازه گرفتن (خواستن)
آوازهدیکشنری فارسی به انگلیسیcelebrity, fame, hearsay, honor, image, luster, name, popularity, prestige, prominence, renown, reputation, repute, reverberation
آوازهفرهنگ مترادف و متضاد۱. اشتهار، شهرت، صیت، معروفیت، نام ۲. آواز، آوا، صوت ۳. اطلاع، خبر، شایعه، غوغا ۴. ترانه، نغمه، نوا
شمعةدیکشنری عربی به فارسیشمع , شمع ساختن , ميزان شدت نور برحسب تعداد شمع , حيثيت , اعتبار , ابرو , نفوذ , قدر ومنزلت , شهرت , خوشنامي , اشتهار , اوازه , اوازه داشتن , شمردن , فرض کردن ,
ناموریلغتنامه دهخداناموری . [ نام ْ وَ ] (حامص مرکب ) اشتهار. آوازه . شهرت داشتن . معروف و مشهور بودن . || نیکنامی . آبرو. عزت . (ناظم الاطباء). سرافرازی .