آهویلغتنامه دهخداآهوی . (اِ) (در حال اضافه ) آهو. غزال : یارب آن آهوی مشکین بختن بازرسان وآن سهی سرو خرامان بچمن بازرسان .حافظ.
آهویلغتنامه دهخداآهوی . (اِ) (در حال اضافه ) عیب : ولیکن نبیند کس آهوی خویش ترا روشن آید همی خوی خویش . فردوسی .چنین گفت آنکس که آهوی خویش ببیند بگرداند آیین و کیش . فردوسی .چه
ابوحفصلغتنامه دهخداابوحفص . [ اَ ح َ ] (اِخ ) حکیم بن احوص سغدی . از سغد سمرقند. او در قرن سوم هجری میزیست و گویند نخست شعر پارسی را [ در اوزان عرب ] او گفته است :آهوی کوهی در دشت
حکیملغتنامه دهخداحکیم . [ ح َ ] (اِخ ) ابن احوص سغدی ، مکنی به ابی حفص .یکی از علمای موسیقی ایران . وی از مردم سغد بود و از آنجا ببغداد شد. و خوارزمی در مفاتیح العلوم گوید:استاد
ارحلغتنامه دهخداارح . [ اَ رَح ح ] (ع ص ) مرد فراخ کف پا که همه بزمین رسد. (منتهی الارب ). کسی که پای وی هموار بر زمین نشیند. (تاج المصادربیهقی ). پهن پای . (زوزنی ). آنکه پایش