أَهْلِفرهنگ واژگان قرآناهل-خانواده (خواص آدمي از زن و فرزند و عيال است .کلمه اهل به معناي آن کسي است که : يک خانه ، او و مثل او را در خود جمع ميکند و يا خويشاوندي و يا دين آنان را جمع
اهلفرهنگ مترادف و متضاد۱. سزا، صلاحیتدار، مطلع، وارد ۲. رام، سزاوار، صالح ۳. اهالی، بومی، تبعه، ساکن ≠ نااهل
اهللغتنامه دهخدااهل . [ اَ ] (ع ص ، اِ) شایسته و سزاوار. (مؤید الفضلاء) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گویند: هو اهل لکذا. واحد و جمع در آن یکسان است . ج ، اهلون و اهالی و آها
اهلفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. شایسته؛ سزاوار.۲. (اسم) خانواده.۳. (اسم) فامیل؛ افراد خانواده و عشیره؛ قوموخویش؛ خاندان.۴. (اسم) کسانی که در یک جا اقامت دارند.۵. (اسم) وابسته؛ علاقهمند؛
یقینلغتنامه دهخدایقین . [ ی َ ] (ع اِمص ، اِ) هرچیز ثابت و واضح و دانسته شده و اطمینان قلب به اینکه چیزی که تعلق کرده است موافق واقع می باشد. (از ناظم الاطباء). بی گمان . (ترجما
ذهبیةلغتنامه دهخداذهبیة. [ ذَ هََ بی ی َ ] (اِخ ) سلسله ای از اهل تصوف . سید قطب الدین محمد الحسینی النیریزی الشیرازی ، یکی از اقطاب این سلسله در کتاب فصل الخطاب آورده : و وارث ا
گاو پروینلغتنامه دهخداگاو پروین . [ وِ پ َرْ ] (اِخ ) ثور ثریا : گاوی است در آسمان و نامش پروین گاو دگری نهفته در زیرزمین چشم خردت گشای چون اهل یقین زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین . خی