أَهْلِفرهنگ واژگان قرآناهل-خانواده (خواص آدمي از زن و فرزند و عيال است .کلمه اهل به معناي آن کسي است که : يک خانه ، او و مثل او را در خود جمع ميکند و يا خويشاوندي و يا دين آنان را جمع
اهلفرهنگ مترادف و متضاد۱. سزا، صلاحیتدار، مطلع، وارد ۲. رام، سزاوار، صالح ۳. اهالی، بومی، تبعه، ساکن ≠ نااهل
کیلجةلغتنامه دهخداکیلجة. [ ک َ/ کی ل َ ج َ ] (معرب ، اِ)کیله که پیمانه ای است مر غله و آرد و جز آن را. معرب است . ج ، کیالج ، کیالجة. (منتهی الارب ). مأخوذ از کیله ٔ فارسی و به
اردبلغتنامه دهخدااردب . [ اِ دَب ب ] (ع اِ) کیل بزرگ . کیلی معروف در مصر. پیمانه ای بمصر که بیست وچهار صاع یا شش ویبات گنجایش آنست . (از منتهی الارب ). پیمانه ایست بزرگ در مصر ک
خلاءلغتنامه دهخداخلاء. [ خ َ ] (ع مص ) تهی گردیدن آن منزل از اهل خود. منه : خلا المنزل من اهله خلواً و خلاء. || خلوت کردن کسی با مرد خود. (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از
والهلغتنامه دهخداواله . [ ل ِ ] (اِخ ) محمدحسین بیگ بروجردی به روایت هدایت در ریاض العارفین ملازمت را ترک نمود و در حلقه ٔ اهل کمال درآمد، در خدمت میرزا ابراهیم همدانی تحصیل علو
گوزگندملغتنامه دهخداگوزگندم . [ گ َ / گُو گ َ دُ ] (اِ مرکب ) بیخ گیاهی است که در نظر چنان نماید که گویا پنج شش دانه گندم است که بر هم چسبیده اند و خوردن آن منع آرزوی خاک خوردن کند