أَهْلِفرهنگ واژگان قرآناهل-خانواده (خواص آدمي از زن و فرزند و عيال است .کلمه اهل به معناي آن کسي است که : يک خانه ، او و مثل او را در خود جمع ميکند و يا خويشاوندي و يا دين آنان را جمع
اهلفرهنگ مترادف و متضاد۱. سزا، صلاحیتدار، مطلع، وارد ۲. رام، سزاوار، صالح ۳. اهالی، بومی، تبعه، ساکن ≠ نااهل
اهللغتنامه دهخدااهل . [ اَ ] (ع ص ، اِ) شایسته و سزاوار. (مؤید الفضلاء) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گویند: هو اهل لکذا. واحد و جمع در آن یکسان است . ج ، اهلون و اهالی و آها
جلالینلغتنامه دهخداجلالین . [ ج َ ل َ ] (اِخ ) در اصطلاح اهل علم عبارت است از جلال الدین سیوطی و جلال الدین محلی . تفسیر قرآن معروف به تفسیر جلالین از این دو تن است .رجوع به ریحان
فرهنگیفرهنگ انتشارات معین(فَ هَ) (ص نسب .) 1 - با فرهنگ ، اهل علم . 2 - معلم ، کسی که با علم و فرهنگ سر و کار دارد.
علملغتنامه دهخداعلم . [ ع ِ ] (ع مص ) دانستن . || یقین کردن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || دریافتن . (منتهی الارب ). ادراک . (اقرب الموارد). || است