أَهْلِفرهنگ واژگان قرآناهل-خانواده (خواص آدمي از زن و فرزند و عيال است .کلمه اهل به معناي آن کسي است که : يک خانه ، او و مثل او را در خود جمع ميکند و يا خويشاوندي و يا دين آنان را جمع
اهلفرهنگ مترادف و متضاد۱. سزا، صلاحیتدار، مطلع، وارد ۲. رام، سزاوار، صالح ۳. اهالی، بومی، تبعه، ساکن ≠ نااهل
سیف اسفرنگیلغتنامه دهخداسیف اسفرنگی . [ س َ ف ِ اِ ف َ رَ ] (اِخ ) مولانا سیف الدین الاعرج از اهل اسفرنگ ماوراءالنهر بود و بهمین سبب او را سیف اسفرنگی یا سیف اسفرنگ گویند. درباره ٔ او
اسفرنگیلغتنامه دهخدااسفرنگی . [ اِ ف َ رَ ] (اِخ ) مولانا سیف الدین الاعرج . از اهل اسفرنگ من توابع ماوراءالنهر. در خطه ٔ خوارزم نشو و نما کرد و در زمان ایل ارسلان خوارزمشاه از بخا
سوریلغتنامه دهخداسوری . (اِخ ) سیف الدین سوری برادر ملک قطب الدین و سلطان علاءالدین غوری از سلاطین غور است که جانشین برادر خود ملک فخرالدین شد. چون بهرام شاه غزنوی قطب الدین محم
یادگاربیکلغتنامه دهخدایادگاربیک . [ ب ِ ] (اِخ ) متخلص به سیفی شاعر بود در تذکره ٔ دولتشاه آمده است : امیر یادگار بیک طاب ثراه ، از جمله امیرزادگان حضرت صاحبقرانی و شاهرخی بود و بروز
حارثلغتنامه دهخداحارث . [ رِ ] (اِخ ) ابن راشد الناجی . ابوالحسن مدائنی و سیف بن عمر او را در زمره ٔ آنانکه درک خدمت رسول کرده لیکن در خلافت عثمان اسلام آورده و بر بعضی بلاد ایر