أَهْلِفرهنگ واژگان قرآناهل-خانواده (خواص آدمي از زن و فرزند و عيال است .کلمه اهل به معناي آن کسي است که : يک خانه ، او و مثل او را در خود جمع ميکند و يا خويشاوندي و يا دين آنان را جمع
اهلفرهنگ مترادف و متضاد۱. سزا، صلاحیتدار، مطلع، وارد ۲. رام، سزاوار، صالح ۳. اهالی، بومی، تبعه، ساکن ≠ نااهل
سودانیلغتنامه دهخداسودانی . (ع اِ) شوذنیق . معرب سودنیق ، نوعی گنجشگ . (فرهنگ فارسی معین ) : عطارد دلالت کند بر کبوتر و سار...و مرغ آبی و سودانی . (التفهیم ). رجوع به سودانیات وسو
قسطانیقیلغتنامه دهخداقسطانیقی . [ ] (معرب ، اِ) به لغت اهل سودان اسم بقله ٔیمانیه است . (فهرست مخزن الادویه ). به زبان مردم سواد بقله ٔ یمانیه است . رجوع به مفردات ابن بیطار شود.
اسپرزلغتنامه دهخدااسپرز. [ اُ پ ُ ] (اِ) پاره ای گوشت در درون حیوان که ماده ٔ سوداست و اهل هند آنرا تلی خوانند. (از آنندراج ). سپرز. طحال . رجوع به سپرز شود. || در ترکی زبانک شرم