أَهْلِفرهنگ واژگان قرآناهل-خانواده (خواص آدمي از زن و فرزند و عيال است .کلمه اهل به معناي آن کسي است که : يک خانه ، او و مثل او را در خود جمع ميکند و يا خويشاوندي و يا دين آنان را جمع
اهلفرهنگ مترادف و متضاد۱. سزا، صلاحیتدار، مطلع، وارد ۲. رام، سزاوار، صالح ۳. اهالی، بومی، تبعه، ساکن ≠ نااهل
بینشلغتنامه دهخدابینش . [ ن ِ ] (اِمص ) اسم مصدر از دیدن . قدرت دید. بینائی . بصارت . (از آنندراج ) : من رسالات و دواوین و کتب سوخته ام دیده ٔ بینش این حال ضرر بگشائید. خاقانی .
نظرورلغتنامه دهخدانظرور. [ ن َ ظَرْ وَ] (ص مرکب ) صاحب نظر. اهل بینش و بصیرت : یا مظفر یا مظفرجوی باش یا نظرور یا نظرورجوی باش . مولوی .آورده است بر دل صاف نظروران عکسش بر آب و آ
تنکفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. پهن.۲. نازک: ◻︎ خدابین شو که پیش اهل بینش / تنک باشد حجاب آفرینش (نظامی۲: ۳۱۷).۳. کمحجم. تنک کردن: (مصدر متعدی)۱. پهن کردن.۲. گسترانیدن فرش بر روی زمین
خدابینلغتنامه دهخداخدابین . [ خ ُ ] (نف مرکب ) آنکه در کارها به خدا توجه دارد. متوجه بحق . مقابل خودبین . خداشناس : مبین در خود که خودبین را نظر نیست خدابین شو که خود دیدن هنر نیس
رفت و روبلغتنامه دهخدارفت و روب . [ رُ ت ُ ] (مص مرخم ، اِ مرکب )روفتن . روبیدن . جاروب کردن . (فرهنگ فارسی معین ). رفت و رو. (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ) : اهل بینش ز صفا ساختگی