اهلیلغتنامه دهخدااهلی . [ اَ ] (اِخ ) از شعرای شیراز است . مؤلف آتشکده آرد: مولانا اهلی سرآمد فضلای زمان و سردفتر فصحای سخندانان و در فنون شعر در کمال مهارت است . قصاید مصنوع د
اهلیلغتنامه دهخدااهلی . [ اَ ] (ص نسبی ) نسبت است به اهل . رام شده . رام . مأنوس . مستأنس . آموخته . مقابل وحشی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). هر دابه که بخانه و آدمیان الفت گیر
احلیلغتنامه دهخدااحلی . [ اَ لا ] (ع ن تف ) شیرین تر.- امثال : احلی من العسل . احلی من میراث العمة الرقوب ؛ و هی الَّتی لایعیش لها ولدٌ.احلی من نیل المنی . (مجمع الأمثال می
اهلی ترشیزیلغتنامه دهخدااهلی ترشیزی . [ اَ ی ِ ت ُ ] (اِخ ) ازشعرای قرن دهم و هم نام و معاصر با اهلی شیرازی . وی از ترشیز خراسان است و به سال 934 هَ .ق . درگذشته و از جمله شعرائیست که
اهلی ترشیزیلغتنامه دهخدااهلی ترشیزی . [ اَ ی ِ ت ُ ] (اِخ ) ازشعرای قرن دهم و هم نام و معاصر با اهلی شیرازی . وی از ترشیز خراسان است و به سال 934 هَ .ق . درگذشته و از جمله شعرائیست که