اهدیلغتنامه دهخدااهدی . [اَ دا ] (ع ن تف ) بهترین هادی و رهنما. (ناظم الاطباء). راهبرتر. راه دان تر. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).- امثال : اهدی من النجم . اهدی من الید الی الفم
احدیلغتنامه دهخدااحدی . [ اَ ح َ ] (ص نسبی ، اِ) منصب داری باشد از انواع منصبداران هند و آن از عهد اکبرشاه معمول گردید. (چراغ هدایت ). و در بهار عجم آمده که جماعت احدیان تنها من
عهدیلغتنامه دهخداعهدی . [ ع َ ] (ص نسبی ) منسوب به عهد. رجوع به عهد شود. || کافری که با مسلمانان پیمان دارد. برخلاف حربی . (یادداشت مرحوم دهخدا). معاهد. مسالم .
اهدیدارلغتنامه دهخدااهدیدار. [ اِ ] (ع مص ) پیوسته ریخته شدن باران . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (نشوء اللغة ص 126).
اهدیدارلغتنامه دهخدااهدیدار. [ اِ ] (ع مص ) پیوسته ریخته شدن باران . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (نشوء اللغة ص 126).
ذلفاءلغتنامه دهخداذلفاء. [ ذَ ] (اِخ ) جاریة ابن طرخان . مرزبانی در الموشح گوید: اخبرنی محمدبن یحیی قال یروی ان ّ العباس بن الاحنف دخل علی الذلفاء جاریة ابن طرخان فقال اجیزی هذا
محمدلغتنامه دهخدامحمد. [ م ُ ح َم ْ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن محمدبن محمدبن یحیی ... ملقب به سلامی و مکنی به ابوالحسن شاعری مشهور است و ثعالبی وی را به شاعری ستوده است . در ده سا
ازنیلغتنامه دهخداازنی . [ اَ نا ] (ع ن تف ) نعت تفضیلی از زانی . زانی تر.- امثال : ازنی من حَمامَة . ازنی من سجاح ؛ هی امراءة من بنی تمیم بن مرة کانت ادعت فیهم النبوّة. ثم حمل
اکبابلغتنامه دهخدااکباب . [ اِ ] (ع مص ) پیش کسی آمدن و اقبال نمودن و لازم گرفتن .(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اقبال بر کاری . (المصادر زوزنی ). روی آوردن و لازم گرفتن درس و ما