انیقلغتنامه دهخداانیق . [ اَ ] (ع ص ) خوب و عجیب . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). نیکو. حسن . معجب . چیز نیک بشگفت آورنده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء): چون تاج
عنیقلغتنامه دهخداعنیق . [ ع َ ] (ع اِ) گردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). عنق . (اقرب الموارد). || (ص ) دست در گردن یکدیگر اندازنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). دو
عنیقلغتنامه دهخداعنیق . [ ع ُ ن َ ] (اِخ ) (ذات ...) آبیست در نزدیکی حاجر در یک میلی نشناش در طریق مکه از کوفه . (از معجم البلدان ).
عنیقلغتنامه دهخداعنیق . [ ع ُ ن َی ْ ی ِ ] (اِخ ) مصغر عَناق ، و آن جایگاهی است در شعر جریر. (از معجم البلدان ).
انيقدیکشنری عربی به فارسیپاکيزه , تميز , شسته و رفته , مرتب , گاو , زرنگ , زيرک , ناتو , باهوش , شيک , جلوه گر , تير کشيدن (ازدرد) , سوزش داشتن
انیقةلغتنامه دهخداانیقة. [ اَ ق َ ] (ع ص ) مؤنث انیق ، خوب و عجیب . (آنندراج ) (از غیاث اللغات ). رجوع به انیق شود.
انیقةلغتنامه دهخداانیقة. [ اَ ق َ ] (ع ص ) مؤنث انیق ، خوب و عجیب . (آنندراج ) (از غیاث اللغات ). رجوع به انیق شود.
ابوالفضللغتنامه دهخداابوالفضل . [ اَ بُل ْ ف َ ] (اِخ ) احمدبن علی صفاری خوارزمی . یاقوت از محمدبن ارسلان آرد که احمدبن علی یکی از فضلاء خوارزم واز بلغاء کتّاب آن ناحیت بود. صاحب اش
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن علی الصفاری الخوارزمی . مکنی به ابوالفضل . محمدبن ارسلان گوید: وی از فضلاء خوارزم و بلغاء کتّاب آن ناحیت بود و او را اشعاری انیق و ل
درهم افکندنلغتنامه دهخدادرهم افکندن . [ دَ هََ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) آمیختن . مخلوط کردن . ادغام . داخل یکدیگر کردن : صد هزار سلسله ٔ لطف درهم افکند تا نظاره را به منظر انیق در لجه ٔ
زنیقلغتنامه دهخدازنیق . [ زَ ] (ع ص ) کار محکم و استوار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): تدبیر انیق و رأی زنیق . (اقرب الموارد).