انگشتهلغتنامه دهخداانگشته . [ اَ گ َ / گ ِ ت َ / ت ِ ] (اِ) برزیگری را گویند که صاحب ثروت بود و کارکنان بسیار داشته باشد . || سوداگرصاحب سرمایه . (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج
انگشتهلغتنامه دهخداانگشته . [ اَ گ ُ ت َ / ت ِ ] (اِ) انگشته و مذری و پنج انگشت ، افزاری که برزگران دانه و کاه را بدان بباد بر دهند تا از هم جدا شود. (لغت فرس اسدی چ دبیرسیاقی ص 7
انگشتهلغتنامه دهخداانگشته . [ اَگ ُ ت ِ ] (اِخ ) دهی است از بخش اشترینان شهرستان بروجرد با 331 تن سکنه . آب آن از قنات و محصول آن غلات ، بادام و پنبه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایر
انگشتهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهوسیلۀ چوبی چهارشاخه با دستۀ بلند که برزگران با آن خرمن کوفتهشده را به باد میدهند تا دانه از کاه جدا شود؛ چهارشاخ؛ افشون؛ هسک؛ هید؛ چک.
اَنگُشتیگویش گنابادی در گویش گنابادی یعنی ناخنک زدن به غذا ، انگشتر را هم گویند، انگشت کردن کسی ، انگُلَک.
مذریلغتنامه دهخدامذری . [ م ِ را ] (ع اِ) انگشته . پنج انگشت . افزاری باشد که برزگران دانه وکاه را بدان به باد بردهند تا از هم جدا شود. (لغت نامه ٔ اسدی ، از یادداشت مؤلف ). سک
انگشت زدنلغتنامه دهخداانگشت زدن . [ اَ گ ُ زَدَ ] (مص مرکب ) از خوشحالی انگشتها را برهم زدن . (از برهان قاطع) (از هفت قلزم ). از خوشحالی انگشت بر انگشت زدن چنانکه از آن صدا برآید. (ا
بلکلغتنامه دهخدابلک . [ ب ُ ل ُ ] (ع اِ) آوازهایی که از جنبانیدن کنج دهن به انگشتها برآید، و این به طریق بازی باشد. (منتهی الارب ). اصوات و آوازهای کنج دهان ، هرگاه انگشتان از
انگشت نگاریلغتنامه دهخداانگشت نگاری . [ اَ گ ُ ن ِ ] (حامص مرکب ) عملی است که از روی اثر انگشتها می توان اشخاص مختلف را شناخت ، زیرا که خطهای مختلف سر انگشتان هرکس با دیگری اختلاف دارد