انسجاملغتنامه دهخداانسجام . [ اِ س ِ ] (ع مص ) روان شدن اشک و جز آن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). یقال : انسجم الدمع فانسجم و کذلک الماء. (ناظم الاطباء). روان شدن اشک و آب و
انسجامفرهنگ فارسی طیفیمقوله: کمیت جام، پیوستگی، ارتباط، وابستگی، قوام، یکپارچگی، تمرکز، استحکام ارتباط ارگانیک (متقابل، تنگاتنگ)، همبستگی پایداری، استحکام صلابت، سختی استحکام درونی،
انسجامگراییcoherentismواژههای مصوب فرهنگستاندیدگاهی در معرفتشناسی مبتنی بر اینکه یک باور زمانی موجه است که به نظام منسجمی از باورها تعلق داشته باشد