انسجاملغتنامه دهخداانسجام . [ اِ س ِ ] (ع مص ) روان شدن اشک و جز آن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). یقال : انسجم الدمع فانسجم و کذلک الماء. (ناظم الاطباء). روان شدن اشک و آب و
انسجامفرهنگ فارسی طیفیمقوله: کمیت جام، پیوستگی، ارتباط، وابستگی، قوام، یکپارچگی، تمرکز، استحکام ارتباط ارگانیک (متقابل، تنگاتنگ)، همبستگی پایداری، استحکام صلابت، سختی استحکام درونی،
انسجامفرهنگ انتشارات معین(اِ س ِ) [ ع . ] (مص ل .) 1 - روان بودن ، روان شدن آب یا اشک . 2 - روان بودن کلام و عاری بودن از تکلف و تصنع .
انسجامگراییcoherentismواژههای مصوب فرهنگستاندیدگاهی در معرفتشناسی مبتنی بر اینکه یک باور زمانی موجه است که به نظام منسجمی از باورها تعلق داشته باشد