انزرلغتنامه دهخداانزر. [ اَ زَ ] (اِخ ) دهی است از بخش سیردان شهرستان زنجان با 572 تن سکنه . آب آن از رودخانه ٔ جزلا و محصول آن غلات ، پنبه ،گردو و انار است . (از فرهنگ جغرافیای
انضرلغتنامه دهخداانضر. [ اَ ض َ ] (ع ص ) تازه و آبدار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). || (ن تف ) خرم تر. بانضارت تر. (یادداشت مؤلف ): و منه (من برنجاسف ) صنف اتم و ا
انضرلغتنامه دهخداانضر. [ اَ ض ُ ] (ع اِ) ج ِ نَضر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به نضر شود.
انظردیکشنری عربی به فارسیديدن , مشاهده کردن , نظاره کردن , ببين , اينک , هان , چشم چراني کردن , چشم چراني , نگاه عاشقانه کردن , با چشم غمزه کردن , عشوه
انزرافلغتنامه دهخداانزراف . [ اِ زِ ] (ع مص ) درگذشتن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گذشتن . (از اقرب الموارد). انزرفت الریح ؛ درگذشت آن باد و رفت . (از منتهی الارب ) (ناظم ا
انزرابلغتنامه دهخداانزراب . [ اِ زِ ] (ع مص ) در کمین نشستن صیاد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (تاج المصادر بیهقی ). به کمینگاه داخل شدن صیاد. (از اقرب الموارد).
انزراقلغتنامه دهخداانزراق . [ اِ ] (ع مص ) برپشت خفتن . || پس ماندن و درنگ کردن . || درگذشتن تیر. (ازمنتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). درگذشتن (چنانکه
انزرولغتنامه دهخداانزرو. [ اَ زَ ] (اِ) پازهر. فادزهر. (از برهان قاطع) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). پازهر. (جهانگیری ) (مؤید الفضلاء). و رجوع به انذرو و انزروت شود.
انزروتلغتنامه دهخداانزروت . [ اَ زَ ] (اِ) بر وزن و معنی عنزروت است و آن صمغی باشد تلخ که بیشتر در مرهمها بکار برند و عنزروت معرب آن است و در مؤید الفضلاء با ذال نقطه دار و بای ا
انذرولغتنامه دهخداانذرو. [ اَ ذَ ](اِ) انزرو. پازهر. (ناظم الاطباء). پازهر. فادزهر. (از برهان قاطع) (آنندراج ). و رجوع به پادزهر شود.
انزرافلغتنامه دهخداانزراف . [ اِ زِ ] (ع مص ) درگذشتن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). گذشتن . (از اقرب الموارد). انزرفت الریح ؛ درگذشت آن باد و رفت . (از منتهی الارب ) (ناظم ا
انزرابلغتنامه دهخداانزراب . [ اِ زِ ] (ع مص ) در کمین نشستن صیاد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (تاج المصادر بیهقی ). به کمینگاه داخل شدن صیاد. (از اقرب الموارد).
انزراقلغتنامه دهخداانزراق . [ اِ ] (ع مص ) برپشت خفتن . || پس ماندن و درنگ کردن . || درگذشتن تیر. (ازمنتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). درگذشتن (چنانکه