اندوهناکفرهنگ مترادف و متضادافسرده، اندوهگین، اندوهمند، هزین، دلتنگ، غمزده، غمگین، غمناک، غمین، گرفته، مغموم، ملول، ناشاد ≠ شاد، مسرور
اندوهناکلغتنامه دهخدااندوهناک . [ اَ ] (ص مرکب ) اندوهگین . غمناک . محزون .(از ناظم الاطباء). حزین . محزون . حزنان . محزان . (یادداشت مؤلف ). لهفان . (دهار). منجود. وکاب . (از منته
اندوهناکیلغتنامه دهخدااندوهناکی . [ اَ ] (حامص مرکب ) غمناکی . غمگینی . ملالت . (از ناظم الاطباء). غرض . (از منتهی الارب ).
انبوهناکلغتنامه دهخداانبوهناک . [ اَم ْ] (ص مرکب ) عریض و گشاده و پهن و فراخ . || فراوان و بسیار. (ناظم الاطباء): اثعل الورد؛ انبوهناک گردید. ائتک الورد، انبوهناک شد. (منتهی الارب )
اندهناکیلغتنامه دهخدااندهناکی . [ اَ دُ ] (حامص مرکب ) اندوهناکی . غمگینی : دل دیوانگیم هست و سر بیباکی که نه کاریست شکیبایی و اندهناکی .سعدی .
مهمومفرهنگ مترادف و متضاداندوهناک، اندوهگین، اوقاتتلخ، حزین، غمناک، غمگین، غمین، محزون، مغموم ≠ مشعوف، نشیط، پرنشاط