اندرزمانلغتنامه دهخدااندرزمان . [ اَ دَ زَ ] (ق مرکب ) در همان زمان . درهمان دم . فوراً. بی درنگ . فی الفور. (از یادداشتهای مؤلف ) : چوبیننده دیدارش از دور دیدهم اندرزمان زاو شود ن
اَنْدَرْگویش گنابادی در گویش گنابادی به برادر و خواهر یا خواهر ها و برادرهایی که از دو پدر یا دو مادر متولد شده باشند اندر گویند.
اندرلغتنامه دهخدااندر. [ اَ ] (اِخ ) رودی در فرانسه که برود لوآر ریزد. اندر،شاتر ، شاتورو و لوش را مشروب میسازد و266 کیلومتر طول دارد. (فرهنگ فارسی معین ، اعلام ).
اندرلغتنامه دهخدااندر. [ اَ ] (اِخ ) دپارتمانی است در فرانسه . متشکل از قسمتهایی از بری ، ارلئانه ، مارش ، تورن و پواتو حاکم نشین شاتورو و نایب الحکومه نشین لوبلان ، لاشاتر ، ای
کشانیفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهاز مردم کشان: ◻︎ کشانی هم اندر زمان جان بداد / چنان شد که گفتی ز مادر نزاد (فردوسی: ۳/۱۸۵).
روزی مندفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهبرخوردار: ◻︎ آنکه دستش به دادن روزی / آمد اندر زمانه روزیمند (انوری: ۶۲۰).
اندرلغتنامه دهخدااندر. [ اَ دَ ] (حرف اضافه ) به معنی در باشد که بعربی فی گویند همچنانکه اندر آن و اندر خانه یعنی در آن و در خانه . (برهان قاطع) (هفت قلزم ). کلمه ٔ رابطه به معن
زمانلغتنامه دهخدازمان . [ زَ ] (اِ) بمعنی فوت و موت و مرگ باشد. (برهان ). بمعنی مرگ باشد. (فرهنگ جهانگیری ) (از غیاث ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). موت . مرگ . اجل . (ناظم الاط
زمانهلغتنامه دهخدازمانه . [ زَ ن َ / ن ِ ] (اِ) روزگار. دهر. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) (فرهنگ فارسی معین ). روزگار. (ناظم الاطباء). روزگار و سبکسیر و دون از صفات اوست . (آنندراج