اندرشدنلغتنامه دهخدااندرشدن .[ اَ دَ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) داخل شدن . وارد شدن ، مقابل بیرون شدن . خروج . (از فرهنگ فارسی معین ). درآمدن .دخول : پس از چهل سال که آدم آنجا اوکنده بود
اندرزدنلغتنامه دهخدااندرزدن . [ اَ دَ زَ دَ ] (مص مرکب ) زدن .- آتش اندرزدن ؛ سوزانیدن . (یادداشت مؤلف ) : سپه را سراسر بهم برزدندببوم و برش آتش اندرزدند. فردوسی .- بخواب اندرزدن
سر اندرزدنلغتنامه دهخداسر اندرزدن . [ س َ اَ دَ زَ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از پنهان شدن باشد از ترس و بیم . (برهان ) (آنندراج ). || کنایه از سر در گریبان فروبردن . متفکر و متحیر بودن .
بهم اندر شدنلغتنامه دهخدابهم اندر شدن . [ ب ِ هََ اَ دَ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) در یکدیگر فرورفتن : چندان بزند نیزه که نیزه بخروشدبندش بهم اندر شود از بس که بکوشد.منوچهری .
غنودنلغتنامه دهخداغنودن .[ غ ُ دَ ] (مص ) به خواب اندرشدن . (فرهنگ اسدی نخجوانی ). خواب رفتن و چشم از خواب گرم کردن . (فرهنگ اوبهی ). در خواب شدن . (برهان قاطع). خواب گران کردن .
لفج فروهشتنلغتنامه دهخدالفج فروهشتن . [ ل َ ف ُ هَِ ت َ ] (مص مرکب ) به خشم اندرشدن .(فرهنگ اسدی نسخه ٔ نخجوانی ). کسی را که به خشم شود گویند: لفج فروهشته است یا لفج انداخته : خروشان ز
بامسلغتنامه دهخدابامس . [ م َ / م ُ ] (ص ) پامس . شخصی را گویند که از بودن در شهری و دیاری که غیروطن اوست دلگیر شده و به تنگ آمده باشد و بنابر مانعی نتواند از آنجا به جای دیگر ر
وزغلغتنامه دهخداوزغ . [ وَ زَ ] (اِ) وزک و پزغ و غچموک . بزغ . (ناظم الاطباء). چغز. (حاشیه ٔ اسدی ). ضفدع . (ناظم الاطباء). غوک . (حاشیه ٔ اسدی ) (ناظم الاطباء). قورباغه . (ناظ
پشتهلغتنامه دهخداپشته . [ پ ُ ت َ / ت ِ ] (اِ مرکب ) مقداری که با پشت توان برداشت . هر چیز که بر پشت گیرند از هیمه و جز آن . کوله . کوله بار. بار : شب زمستان بود کپی سرد یافت کر