اندرشلغتنامه دهخدااندرش . [ اَ دَ رَ ] (اِخ ) یا اندراش ، شهری در اسپانیا. رجوع به اسپانی در همین لغت نامه شود.
اندرشدنلغتنامه دهخدااندرشدن .[ اَ دَ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) داخل شدن . وارد شدن ، مقابل بیرون شدن . خروج . (از فرهنگ فارسی معین ). درآمدن .دخول : پس از چهل سال که آدم آنجا اوکنده بود
اندرشکستنلغتنامه دهخدااندرشکستن . [ اَ دَ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) آماده کردن . حاضر ساختن . مهیا کردن : بنوی یکی دفتر اندرشکست . (شاهنامه از فرهنگ فارسی معین ).
اَنْدَرْگویش گنابادی در گویش گنابادی به برادر و خواهر یا خواهر ها و برادرهایی که از دو پدر یا دو مادر متولد شده باشند اندر گویند.
اندرشدنلغتنامه دهخدااندرشدن .[ اَ دَ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) داخل شدن . وارد شدن ، مقابل بیرون شدن . خروج . (از فرهنگ فارسی معین ). درآمدن .دخول : پس از چهل سال که آدم آنجا اوکنده بود
اندرشکستنلغتنامه دهخدااندرشکستن . [ اَ دَ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) آماده کردن . حاضر ساختن . مهیا کردن : بنوی یکی دفتر اندرشکست . (شاهنامه از فرهنگ فارسی معین ).
غنودنلغتنامه دهخداغنودن .[ غ ُ دَ ] (مص ) به خواب اندرشدن . (فرهنگ اسدی نخجوانی ). خواب رفتن و چشم از خواب گرم کردن . (فرهنگ اوبهی ). در خواب شدن . (برهان قاطع). خواب گران کردن .