اندرانلغتنامه دهخدااندران . [ اَ دَ ] (اِ) صمغ درختی است که صمغ طرتوث (ظ: طرثوث ) گویند در عربی اشق و اشج گویند. مفتح سده ٔ جگر و دافع سنگ مثانه و صلابت طحال و به وجع مفاصل و عرق
اندرانداختنلغتنامه دهخدااندرانداختن . [ اَ دَ اَ ت َ ] (مص مرکب ) فروانداختن . به پایین پرت کردن . به زیر انداختن : اگرهمچنان پیل نر به ما رسیدی ناچار پیل ما را بزدی و بزرگ خللی بودی .
اندرانیلغتنامه دهخدااندرانی . [ اَ دَ ] (ع ص ) جراب اندرانی ، انبان سطبر. (منتهی الارب ). انبان ستبر. (ناظم الاطباء). || ملح اندرانی ، نمک شفاف سفید مانند بلور. نمک ترکی . (یادداشت
ادرانلغتنامه دهخداادران . [ ] (اِخ ) ابن اشک پدر شاپور اشکانی ... و اردوان را در سیرالملوک آذروان نوشتست ، آفدم ، یعنی آخر و نسب او چنین گوید: آذروان بن بوداسف بن اشه بن ولداروان
اندرانداختنلغتنامه دهخدااندرانداختن . [ اَ دَ اَ ت َ ] (مص مرکب ) فروانداختن . به پایین پرت کردن . به زیر انداختن : اگرهمچنان پیل نر به ما رسیدی ناچار پیل ما را بزدی و بزرگ خللی بودی .
اندرانیلغتنامه دهخدااندرانی . [ اَ دَ ] (ع ص ) جراب اندرانی ، انبان سطبر. (منتهی الارب ). انبان ستبر. (ناظم الاطباء). || ملح اندرانی ، نمک شفاف سفید مانند بلور. نمک ترکی . (یادداشت
غمگنفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهاندوهگین؛ غمناک: ◻︎ همه تا کوشد اندرآن کوشد / که دل غمگنی کند شادان (فرخی: ۳۱۳).
درانداختنلغتنامه دهخدادرانداختن . [ دَ اَ ت َ ] (مص مرکب ) اندرانداختن . انداختن .افکندن . درافکندن : بفرمود که همه را خشت زرین و نقره آگین درانداختند. (قصص الانبیاء ص 165).کمر بندد