انتقالدیکشنری فارسی به انگلیسیdevolution, gradation, negotiation, relocation, removal, switch, transfer, transference, transition, transmission
انتقاللغتنامه دهخداانتقال . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) از جایی بجایی شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (مجمل اللغه ) (مصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). از جایی بجایی بگشتن . (از اقرب
انتقالفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت انتقال، حمل، حرکت، انتقال اسبابکشی، اثاثکشی، نقلمکان عبور و مرور، گذر اعزام، ارسال▼ اخراج تحرکات، انتقالات، انتقال نیرو تحویل، انتقالملک
انتقالفرهنگ فارسی طیفیمقوله: فضای عام جابهجا کردن، منتقلکردن، حمل (انتقال)، نقل، تغییر محل، نقل مکان▲ حملونقل، باربری، ترابری عبورومرور، گذر اعزام، ارسال مخابره اخراج بستهبندی، با
چک الکترونیکیelectronic chequeواژههای مصوب فرهنگستانانتقال وجه بهصورت الکترونیکی ازطریق برداشت مستقیم پول از حساب الکترونیکی فرد متـ . ای ـ چک e-cheque
خودپردازautomated teller machine, ATM 1, automatic teller machine, automated banking machine, ABM, cash machine, cashpoint, cashline, automated teller, automatic teller, cash dispenserواژههای مصوب فرهنگستاندستگاه الکترونیکی خودکاری که با قرار دادن کارتهای بانکی در آن بعضی از خدمات بانکی مانند دریافت وجه از حساب یا انتقال وجه از حسابی به حساب دیگر و پرداخت قبض را