انتظاملغتنامه دهخداانتظام . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) درکشیده و راست گردیدن مروارید. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). در رشته فراهم آمدن و اتساق مروارید. (از اقرب الموارد). در رشته کشیدن م
انتظامفرهنگ انتشارات معین(اِ تِ) [ ع . ] 1 - (مص م .) در رشته کشیدن مروارید. 2 - (مص ل .) نظم گرفتن . 3 - (اِمص .) ترتیب ، نظم .
انتظامفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. در رشته کشیده شدن مروارید.۲. منظم شدن.۳. نظم داشتن؛ آراستگی؛ نظموترتیب.
انتظام حاصل کردنلغتنامه دهخداانتظام حاصل کردن . [ اِ ت ِ ص ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بند و بست درست حاصل نمودن . || مرتب و منظم گشتن . (ناظم الاطباء).
انتظام دادنلغتنامه دهخداانتظام دادن . [ اِ ت ِ دَ ] (مص مرکب ) نظم کردن . منتظم کردن . مرتب کردن . (از یادداشت مؤلف ).
انتظام داشتنلغتنامه دهخداانتظام داشتن . [ اِ ت ِ ت َ ] (مص مرکب )آراسته بودن و منتظم و مرتب کردن . (ناظم الاطباء).
انتظام حاصل کردنلغتنامه دهخداانتظام حاصل کردن . [ اِ ت ِ ص ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بند و بست درست حاصل نمودن . || مرتب و منظم گشتن . (ناظم الاطباء).
انتظام دادنلغتنامه دهخداانتظام دادن . [ اِ ت ِ دَ ] (مص مرکب ) نظم کردن . منتظم کردن . مرتب کردن . (از یادداشت مؤلف ).
انتظام داشتنلغتنامه دهخداانتظام داشتن . [ اِ ت ِ ت َ ] (مص مرکب )آراسته بودن و منتظم و مرتب کردن . (ناظم الاطباء).
انتظامیلغتنامه دهخداانتظامی . [ اِ ت ِ] (ص نسبی ) منسوب به انتظام . (فرهنگ فارسی معین ).- قوای انتظامی ؛ قوه هایی که حفظ نظم و آرامش مملکت بعهده ٔ آنهاست ، مانند ارتش و شهربانی و
انتظامیفرهنگ انتشارات معین( ~.) [ ع - فا. ] (ص نسب .) منسوب به انتظام . ؛قوای ~ قوایی که حفظ نظم و آرامش مملکت به عهدة آن هاست مانند: ارتش ، شهربانی ، ژاندارمری .