املیلغتنامه دهخدااملی . [ اَ ] (اِخ ) ابوالوفا بدیل بن ابی القاسم بن بدیل املی . از فقهاء است . (از انساب سمعانی ).
املیلغتنامه دهخدااملی . [ اَ ](ص نسبی ) منسوب به امله است که در زبان مردم خوی به منام (خواب ) گفته میشود. (از انساب سمعانی ). و حدیثی باین نسبت مشهور است . رجوع به انساب سمعانی
املیلغتنامه دهخدااملی . [ اِ ] (از ع ، اِ) (ممال املاء) املاء : مذکران طیورند بر منابر باغ ز نیم شب مترصد نشسته املی را. انوری (از فرهنگ فارسی معین ).رجوع به املاء و املی کردن ش
املیفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهاملا: ◻︎ مذکّران طیورند بر منابر باغ / ز نیمشب مترصد نشسته املی را (انوری: ۱).
عملیدیکشنری فارسی به انگلیسیapplied, feasible, functional, operable, practicable, practical, utilitarian, viable, workable, working
عملیلغتنامه دهخداعملی . [ ع َ لا ] (اِخ ) نام جایگاهی است . و ابن درید در جمهرة آن را به فتح عین و میم ضبط کرده است . (از معجم البلدان ). در منتهی الارب نیز به فتح اول و دوم (عَ
عملیلغتنامه دهخداعملی . [ ع َ م َ ] (ص نسبی ) منسوب به عمل . رجوع به عمل شود. آنچه که به مرحله ٔ عمل درمی آید.(فرهنگ فارسی معین ). || آنچه که بعمل وابسته باشد، مقابل نظری و علمی
املی کردنلغتنامه دهخدااملی کردن . [ اِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) املا کردن : گهی بلبل زند بر زیر و گه صلصل زند بر بم گهی قمری کند از بر گهی ساری کند املی . منوچهری (دیوان ص 131).رجوع به ام
املیسةلغتنامه دهخدااملیسة. [ اِ س َ ] (ع ص ) دشت خشک بی گیاه . املیس . (از منتهی الارب ). رجوع به املیس شود.
املیجاجلغتنامه دهخدااملیجاج . [ اِ] (ع مص ) دندان شیر برآوردن کودک . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). || برآمدن بچه . (از شرح فارسی قاموس ). آمدن بچه از شکم مادر. (از اقرب الموارد).
املیخونلغتنامه دهخدااملیخون . [ ] (اِخ ) از حکمای قدیم است . قفطی در تاریخ الحکما (ص 69) گوید: گمان میکنم یونانی باشد و او همانست که کتاب فراست را تصنیف کرده و ابومعشر در یکی از سخ
املی کردنلغتنامه دهخدااملی کردن . [ اِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) املا کردن : گهی بلبل زند بر زیر و گه صلصل زند بر بم گهی قمری کند از بر گهی ساری کند املی . منوچهری (دیوان ص 131).رجوع به ام
املیسةلغتنامه دهخدااملیسة. [ اِ س َ ] (ع ص ) دشت خشک بی گیاه . املیس . (از منتهی الارب ). رجوع به املیس شود.