امدشلغتنامه دهخداامدش . [ اَ دَ ] (ع ص ) مرد خرد. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). || مرد سست دست . (منتهی الارب ). آنکه عصب دست وی سست بود با اندکی گ
آمدشدلغتنامه دهخداآمدشد. [ م َ ش ُ ] (اِمص مرکب ) آمد و شد. رفت و آمد. مراوَده : ندانی که ویران شود کاروانگه چو برخیزد آمدشد کاروانی ؟ منوچهری . || تکرار : کشیده دار به دست ادب ع
آمدشدنلغتنامه دهخداآمدشدن . [ م َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) مراوده . آمدن و رفتن : همه روزش آمدشدن پیش اوست که هستند با یکدگر سخت دوست . فردوسی .به آمدشدن راه کوته کنیدروان را سوی روشنی
آمدشدلغتنامه دهخداآمدشد. [ م َ ش ُ ] (اِمص مرکب ) آمد و شد. رفت و آمد. مراوَده : ندانی که ویران شود کاروانگه چو برخیزد آمدشد کاروانی ؟ منوچهری . || تکرار : کشیده دار به دست ادب ع
آمدشدنلغتنامه دهخداآمدشدن . [ م َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) مراوده . آمدن و رفتن : همه روزش آمدشدن پیش اوست که هستند با یکدگر سخت دوست . فردوسی .به آمدشدن راه کوته کنیدروان را سوی روشنی
کیکفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهمردمک چشم: ◻︎ خشم آمدْش و همانگه گفت ویک / خواست کاو را برکند از دیده کیک (رودکی: ۵۳۷).
مهیلفرهنگ فارسی عمید / قربانزادههولناک: ◻︎ چو بیرون شد از کازرون یک دو میل / به پیش آمدش سنگلاخی مهیل (سعدی۱: ۱۶۶).