العثلغتنامه دهخداالعث . [ اَ ع َ ] (ع ص ) آهسته رو گران سنگ . (منتهی الارب ). آنکه سنگین باشد و به کندی راه رود. مؤنث : لَعْثاء. (از اقرب الموارد).
العسلغتنامه دهخداالعس . [ اَ ع َ ] (اِخ ) کوهی است در دیار بنی عامربن صعصعه . و بقول «بکری » نام عربی جایی در یمن است . امروءالقیس گوید : فلا ینکرونی اننی انا ذا کم لیالی حل الح
العسلغتنامه دهخداالعس . [ اَ ع َ ] (ع ص ) مرد که رنگ لبش بسیاهی زند. ج ، لُعس . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). سیاه بام لب . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ). || گ
ال . اس . دیفرهنگ انتشارات معین(اِ. اِ) [ انگ . ]L.S.D (اِ.) نوعی مواد مخدر با خاصیت توهُّم زا که در کشورهای غربی مصرف فراوان دارد.
الاسارلغتنامه دهخداالاسار. [ اَ ] (اِخ ) (بلوط) و آن اسم مملکتی بود که اریوک بر آن حکمران بود (سفر پیدایش 4:1-9). لکن قول مرجح آنست که در بابل سفلی بر رود فرات درمیانه ٔ آور و ارک
الاساندرالغتنامه دهخداالاساندرا. [ اِ دَ ] (اِخ ) نام اسکندر ذوالقرنین است و اسکندر مخفف آن یا معرب آن است . (برهان )(رشیدی ) (جهانگیری ) (شعوری ). رجوع به اسکندر شود.