الک کردنلغتنامه دهخداالک کردن . [ اَ ل َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بیختن . از الک گذراندن چیزی . رجوع به «الک » و کارآموزی داروسازی ص 42 شود.
الک کردنscreening 2واژههای مصوب فرهنگستانبیختن آرد برای جدا کردن ذرات خارجی بزرگتر از حد مطلوب از آن
الک کردنsieving 1واژههای مصوب فرهنگستانروشی برای بازیابی مواد فرهنگی نسبتاً ریز در نهشتههای باستانشناختی با الک کردن خاک بستره متـ . الک کردن خشک dry sieving
آردفرهنگ انتشارات معین[ په . ] ( اِ.) گردی که از کوبیدن و آسیاب کردن غلات به دست می آید. ؛ ~ خود را بیختن و الک خود را آویختن کنایه از: وظایف خود را طی سالیان انجام دادن و دیگر اخل
کلورلغتنامه دهخداکلور. [ ک َ ] (اِ) آنچه از خوشه ٔ غله که پس از درو کردن و جمعکردن حاصل در کشت زار باقی ماند و خوشه چین آن را برچیند. (ناظم الاطباء). خوشه چینی غلات . (از اشتینگ
لشکرگاهلغتنامه دهخدالشکرگاه . [ ل َ ک َ ] (اِ مرکب ) معسکر. (منتهی الارب ). لشکرگه . جای لشکر. لشکرجای . اردو. رجوع به در اندره شود : چون خوشنواز [پادشاه هیاطله ] این سخن بشنید به
کملغتنامه دهخداکم . [ ک َ ] (ص ، ق ) اندک باشد که در مقابل بسیار است . (برهان ) (آنندراج ). اندک و قلیل . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ فارسی معین ). قلیل . نذر. یسیر. اندک . نزیر.