الکلیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کسی که عادت به نوشیدن الکل دارد.۲. آنچه دارای الکل باشد: نوشیدنی الکلی.۳. آغشته به الکل: دستم الکلی شد.
آلکلیلغتنامه دهخداآلکلی . [ ک ُ ] (ص نسبی ) الکلی . آنکه به بسیار آشامیدن مشروبهای الکل دار چون شراب و عرق و کنیاک و رم و سایر انواع آن معتاد است .
الکلیسمفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. مصرف پیوسته خمر؛ اعتیاد به الکل.۲. (اسم) (پزشکی) اختلال در دستگاههای عصبی و گوارشی در اثر معتاد شدن به نوشابههای الکلی؛ مسمومیت الکلی.
الکلیزادگان بزرگسالadult children of alcoholics 1واژههای مصوب فرهنگستانافراد بالای هجده سال که حداقل یکی از والدین آنها الکلی بوده است اختـ . الکاسالان ACOAs 1/ACA 1
الکلیزادگان بزرگسالadult children of alcoholics 1واژههای مصوب فرهنگستانافراد بالای هجده سال که حداقل یکی از والدین آنها الکلی بوده است اختـ . الکاسالان ACOAs 1/ACA 1
الکلیسمفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. مصرف پیوسته خمر؛ اعتیاد به الکل.۲. (اسم) (پزشکی) اختلال در دستگاههای عصبی و گوارشی در اثر معتاد شدن به نوشابههای الکلی؛ مسمومیت الکلی.