الوکلغتنامه دهخداالوک . [ اَ ] (ع ص ، اِ) پیغام . (مهذب الاسماء). رسالت . (اقرب الموارد). نامه و خبر و پیغام . (آنندراج ). اَلوکَة. (اقرب الموارد): هذا علوج صدق و الوک صدق . (نش
الوکواژهنامه آزاد(به فتح الف) میوه ای است شبیه بادام و کمی کوچک تر که در اغلب بخش های کوهستانی ایران می روید؛ بادام کوهی.
الوکرولغتنامه دهخداالوکرو. [ اِ رُ ] (اِخ ) شهری در اسپانیا که در زمان رومانیان بهمین نام خوانده میشد و عرب آنرا لورقه نامیدند. رجوع به الحلل السندسیة ج 1 ص 113 و حاشیه ٔ آن و نیز
الوکةلغتنامه دهخداالوکة. [ اَ ک َ ] (ع اِ) رسالت . ج ، اَلائِک . (اقرب الموارد). بمعنی پیغام ، و بعضی این لغت را مغولی دانند. (آنندراج ). پیام . اَلوک . (اقرب الموارد). و رجوع به
آلوکوهیلغتنامه دهخداآلوکوهی . (اِ مرکب ) آلوی ِ کوهی . نِلْک . (فرهنگ اسدی ). اِدرِک . آلوچه ٔ کوهی . و آن آلوئی باشد برنگ زرد و بطعم تلخ ، شبیه به آلوچه سگک .
الوکةلغتنامه دهخداالوکة. [ اَ ک َ ] (ع اِ) رسالت . ج ، اَلائِک . (اقرب الموارد). بمعنی پیغام ، و بعضی این لغت را مغولی دانند. (آنندراج ). پیام . اَلوک . (اقرب الموارد). و رجوع به
الوکرولغتنامه دهخداالوکرو. [ اِ رُ ] (اِخ ) شهری در اسپانیا که در زمان رومانیان بهمین نام خوانده میشد و عرب آنرا لورقه نامیدند. رجوع به الحلل السندسیة ج 1 ص 113 و حاشیه ٔ آن و نیز
آلوکوهیلغتنامه دهخداآلوکوهی . (اِ مرکب ) آلوی ِ کوهی . نِلْک . (فرهنگ اسدی ). اِدرِک . آلوچه ٔ کوهی . و آن آلوئی باشد برنگ زرد و بطعم تلخ ، شبیه به آلوچه سگک .