الوجلغتنامه دهخداالوج . [ اَ ] (اِ) نوعی از مخلصه است و آن رستنیی باشد بسیار درشت و خشن . گل آن کبود و تخمش سیاه است . در سنگستان و کوهستان میروید. (برهان قاطع) (آنندراج ). مؤل
الوجفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهگیاهی خشن و درشت، با گلهای کبود، و تخمهای سیاه که در سنگلاخها میروید.
علوجلغتنامه دهخداعلوج . [ ع َ ] (ع اِ) پیغام . (منتهی الارب ). پیغام و رسالت . (ناظم الاطباء). || پیغامبر. (منتهی الارب ). رسول . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). الوک . (اقرب الم
الوج علیلغتنامه دهخداالوج علی . [ ] (اِخ ) از سرکردگان عثمانی که در 982 هَ. ق . تونس را از اطریشیان گرفت . (یادداشت مؤلف ).
الوجرهلغتنامه دهخداالوجره . [ ] (اِخ ) نام قضائی است که در «قره حصار» شرقی از ولایت سیواس (ترکیه ) واقع است . این قضا شامل 6 ناحیه و چهل قریه و سکنه ٔ آن 20000 تن مسلمان است . زمی
خلاق الوجودلغتنامه دهخداخلاق الوجود. [ خ َل ْ لا قُل ْ وُ ] (ع اِ مرکب ) آفریننده ٔ موجودات : خداوندی که خلاق الوجود است وجودش تا ابد فیاض جود است .نظامی .
داش آلوجهلغتنامه دهخداداش آلوجه . [ ج ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گل تپه فیض بیگی بخش مرکزی شهرستان سقز. واقع در 20هزارگزی شمال خاوری سقز. کنار رودخانه سقز. کوهستانی و سردسیر، دارای
ابیض الوجهلغتنامه دهخداابیض الوجه . [ اَ ی َ ضُل ْ وَج ْه ْ ] (اِخ ) ابوالحسن محمدبن محمد مکنی به ابوالبقاء ملقب بجلال الدین البکری متوفی به سال 952 هَ . ق . مدفون ببکرة الرطلی و او ج
الوج علیلغتنامه دهخداالوج علی . [ ] (اِخ ) از سرکردگان عثمانی که در 982 هَ. ق . تونس را از اطریشیان گرفت . (یادداشت مؤلف ).
الوجرهلغتنامه دهخداالوجره . [ ] (اِخ ) نام قضائی است که در «قره حصار» شرقی از ولایت سیواس (ترکیه ) واقع است . این قضا شامل 6 ناحیه و چهل قریه و سکنه ٔ آن 20000 تن مسلمان است . زمی
ابیض الوجهلغتنامه دهخداابیض الوجه . [ اَ ی َ ضُل ْ وَج ْه ْ ] (اِخ ) ابوالحسن محمدبن محمد مکنی به ابوالبقاء ملقب بجلال الدین البکری متوفی به سال 952 هَ . ق . مدفون ببکرة الرطلی و او ج
کاسف الوجهلغتنامه دهخداکاسف الوجه . [ س ِفُل ْ وَج ْه ْ ] (ع ص مرکب ) رجل کاسف الوجه ؛ مرد ترش روی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). عابس . (اقرب الموارد).
محبب الوجهلغتنامه دهخدامحبب الوجه . [ م ُ ح َب ْ ب َ بُل ْ وَج ْه ْ ] (ع ص مرکب ) چیزی که صورت و سطح آن دانه دانه دارد. و محبب که از حبه مشتق است به معنی چیزی است که در سطح آن حبه ٔ ب