الهادلغتنامه دهخداالهاد. [ اِ ] (ع مص ) ستم و جور کردن . || خوار داشتن و حقیر شمردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). پست شمردن کسی را. || خمیدن بر زمین از گرانی . (
الحادفرهنگ مترادف و متضادارتداد، بتپرستی، بدآیینی، بددینی، بدکیشی، بدمذهبی، رجز، رفض، زندقه، شرک، کفر
الحادلغتنامه دهخداالحاد. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ لَحد و لُحد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به لَحد و لُحد شود.
الحادلغتنامه دهخداالحاد. [ اِ ] (ع مص ) از حد درگذشتن در حرم (کعبه ) و میل کردن بظلم در آن ، و رعایت نکردن و هتک حرمت آن و شریک قرار دادن بخدا یاشک کردن درباره ٔ خدا و بقولی ستم
الهادیلغتنامه دهخداالهادی . [ اَ ] (اِخ ) دهی است از بخش رامیان شهرستان گرگان ، واقع در 14 هزارگزی جنوب رامیان . کوهستانی و سردسیر است . سکنه ٔ آن 410 تن شیعه هستند که به فارسی و
موسی الهادیلغتنامه دهخداموسی الهادی . [ سَل ْ ](اِخ ) موسی هادی بن محمد مهدی بن منصور، چهارمین خلیفه ٔ عباسی . (از یادداشت مؤلف ). رجوع به هادی و تاریخ اسلام ص 188 و 189 و 190 و عقدال
هادم اللذاتلغتنامه دهخداهادم اللذات . [ دِ مُل ْ ل َذْ ذا ] (ع اِ مرکب ) کنایه از مرگ است . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || (اِخ ) لقب عزرائیل است . ملک الموت . بویحیی . (مجموعه ٔ
الهادیلغتنامه دهخداالهادی . [ اَ ] (اِخ ) دهی است از بخش رامیان شهرستان گرگان ، واقع در 14 هزارگزی جنوب رامیان . کوهستانی و سردسیر است . سکنه ٔ آن 410 تن شیعه هستند که به فارسی و
موسی الهادیلغتنامه دهخداموسی الهادی . [ سَل ْ ](اِخ ) موسی هادی بن محمد مهدی بن منصور، چهارمین خلیفه ٔ عباسی . (از یادداشت مؤلف ). رجوع به هادی و تاریخ اسلام ص 188 و 189 و 190 و عقدال
هادیلغتنامه دهخداهادی . (اِخ ) از القاب امام علی النقی (ع ) امام دهم است . تولدش به روایت اکثر اهل خبر در نیمه های ماه رجب در سنه ٔ اربع عشر و مأتین به مدینه اتفاق افتاد و به ق
علیلغتنامه دهخداعلی . [ ع َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن احمد زیدی ملقّب به منصور. از بنی قاسم و از نوادگان الهادی الی الحق . امام زیدی یمن . رجوع به علی زیدی (ابن عبداﷲبن ...) شود.