آلفرهنگ مترادف و متضاد۱. اولاد، تبار، خاندان، دودمان، سلاله، سلسله، طایفه، عترت، قبیله، نسل ۲. احمر، سرخ، قرمز ۳. پری، جن، زائوترسان ۴. سراب
اللغتنامه دهخداال . [ اُ ] (ترکی ، ضمیر) او، ضمیر غائب . (برهان ). ترکی است یعنی او. (شرفنامه ٔ منیری ).
اللغتنامه دهخداال . [ اُل ل ] (ع اِ) نخستین و از ماده ٔ اول نیست . (منتهی الارب ). || ما له اُل ّ و غل ّ؛ یعنی نیست او را چیزی از تفتگی و بی آرامی . (منتهی الارب ).
فقوءلغتنامه دهخدافقوء. [ ف ُ ] (ع مص ) خاک آلود کردن توجبه و باران پس ستور نچریدن علف را. (منتهی الارب ).
مؤنفلغتنامه دهخدامؤنف . [ م ُءْ ن ِ ] (ع ص ) روضة مؤنف ؛ مرغزار ستورنارسیده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). نچریده . || ماء مؤنف ؛ آب که تا بینی رسد. || رساننده ب
مؤنفلغتنامه دهخدامؤنف . [ م ُ ءَن ْ ن ِ ] (ع ص ) رساننده به مرغزار ستورنارسیده (مرغزار نچریده ). و رجوع به مُؤْنِف شود. || برانگیزنده بر ننگ . ورجوع به مُؤْنِف شود. || تیزکنن
نجدلغتنامه دهخدانجد. [ ن َ] (ع اِ) زمین بلند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ). آنچه مشرف و مرتفع باشد از زمین . (اقرب الموارد). زمینی بر بالا. (مهذب الا
انفلغتنامه دهخداانف . [ اُ ن ُ ] (ع اِ) رفتار نیکو. || آتیک من ذی انف ؛ می آیم ترا از پیش ، کماتقول من ذی قَبَل . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). اِفعل ذاک من ذی انف ؛ از