آلفرهنگ مترادف و متضاد۱. اولاد، تبار، خاندان، دودمان، سلاله، سلسله، طایفه، عترت، قبیله، نسل ۲. احمر، سرخ، قرمز ۳. پری، جن، زائوترسان ۴. سراب
اللغتنامه دهخداال . [ اُ ] (ترکی ، ضمیر) او، ضمیر غائب . (برهان ). ترکی است یعنی او. (شرفنامه ٔ منیری ).
اللغتنامه دهخداال . [ اُل ل ] (ع اِ) نخستین و از ماده ٔ اول نیست . (منتهی الارب ). || ما له اُل ّ و غل ّ؛ یعنی نیست او را چیزی از تفتگی و بی آرامی . (منتهی الارب ).
وشاءلغتنامه دهخداوشاء. [ وَش ْ شا ] (اِخ ) محمدبن احمدبن اسحاق اعرابی ، مکنی به ابوالطیب . از ظرفای ادباء و نحویین و اخباریین بود. از اوست : 1- کتاب اخبار الزنج . 2- الزاهر فی ا
عبیدالغتنامه دهخداعبیدا. [ ع ُ ب َ دُل ْ لاه ] (اِخ ) ابن احمدبن طیفور، مکنی به ابوالحسن . مورخ و از مردم خراسان است .و تولد و وفاتش به بغداد بود. وی ذیلی بر تاریخ پدرخود در اخبا
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن ابی طاهر طیفور مروروذی مکنی به ابوالفضل . یاقوت گوید: او یکی از بلغاء شعراء و از روات صاحب فهم و مشارالیه درعلم است . و اوست مؤلف ت
ابوالحسینلغتنامه دهخداابوالحسین . [ اَ بُل ْ ح ُ س َ ] (اِخ ) عبیداﷲبن احمدبن ابی طاهر طیفور. او را بر کتاب اخباربغداد پدر خویش ابن ابی طاهر احمد ذیلی است ، چه کتاب پدرش تا آخر ایام
علی استرآبادیلغتنامه دهخداعلی استرآبادی . [ ع َ ی ِ اِ ت َ ] (اِخ ) ابن محمدجعفر استرآبادی تهرانی . فقیه و مطلع در علم اصول و هیئت بود و در سال 1315 هَ . ق . درگذشت . او راست : 1 - البرد